تکراری تلخ – سوریه کبیری

گوشی را که برمی دارم، صدای گرم احمدآقا در گوشم می پیچد. نمی دانم چرا برحلاف همیشه که از شنیدن صدایش شاد می شوم، این بار قلبم هری فرو می ریزد. احمدآقا هم برخلاف معمول با عجله سخن می گوید، و می گوید: “جنازه امیر پیدا شده، جان شماها جان رضا!”
خشکم می زند. سرانجام پس از 13 سال انتظار جنازه شهید امیر بورقانی که در دفاع از سرزمین خود جان فدا کرده، وارد ایران شده است.

اما من اینجا در نیویورک هستم. یادم می آید که حاج خانم چقدر چشم براه پسر عزیزش بود. او با صبوری کوه و آرامشی توأم با متانت، همواره بین امید و انتظار به سر می برد. و حالا چشم براهی این مادر سرانجام به پایان رسیده بود، و من درمانده که چگونه باید چنین خبری را به آقا رضا بدهم. مأموریت بسیار سختی از سوی احمدآقا به من محول شده بود.
اما آقا رضا نیز همانگونه که رسم خانواده دریادل بورقانی است، این غم سنگین را با متانت ویژه پذیرفت. در عین حال مانند ما به بخت خود لعنت کرد، که چرا باید در چنین برهه ای در نیویورک باشد.

***

به محض اینکه زنگ تلفن به صدا درمی آید، قلبم هری فرو می ریزد. این بار هم صدا از تهران به گوشم می خورد. صدایی گریان و لرزان که می گوید: “احمد رفت، کمال را دریاب! خیلی سریع و پیش از آنکه فرصت کند تارنماهای خبری و وبلاگ ها را ببیند، او را پیش خودت و بچه ها بیاور.”

و…… زنگ ممتد تلفن که امان نمی دهد. از همه جای دنیا دوستان و آشنایان نگران کمالند.

کمال که همراه سروش از در وارد می شود، می روم به سال 1358 که تازه من و پدرش همکار شده بودیم. انگار خود احمد آقاست، که همان لبخند صمیمی را بر لب دارد. وای که چه بار سنگینی بر دوش دارم! چگونه می توان در هنگام مرگ انسانیت و شرافت از پسرش دلجویی کرد؟ چه دردناک است این تکرار تلخ!

***

نمی دانم چند بار بدون هیچ توفیقی شماره خانه پر از صفای “نظام آباد” را می گیرم. حسابی کلافه شده ام. وقتی سرانجام بوق بریده بریده اشغال جایش را به زنگ می دهد، صدای آقا رضا به گوشم می خورد. اما از پس زمینه، شیون و فریاد بلند است. شگفت رده می شوم. می دانم این صداها نمی تواند متعلق به حاج خانم، دوست نازنینم خانم فاطمه هادی، زهرای عزیز، خواهرهای احمدآقا و… باشد. زیرا آنها نیز مانند احمدآقا تنها شادی را با دیگران قسمت می کنند، و غم را خود در پنهانی می خورند.
نمی دانم باید به آقا رضا چه بگویم. همان آقا رضایی که در آن روز تلخ دیگر، احمدآقا دلجویی از او را به من سپرد. و حالا من چگونه می توانستم در غم از دست رفتن احمدآقا، از آقا رضا دلجویی کنم؟ چه تکرار تلخی!

اما شانس می آورم که خودش پس از شنیدن صدایم می گوید که شیون و فریاد مردم مهربان و قدرشناسی که در خانه جمع شده اند، اجازه نمی دهد که بفهمد من چه می گویم. اما قول می دهد که فاطمه حتما در نخستین فرصت تماس بگیرد. این قول 5 دقیقه بعد عملی می شود. فاطمه می گوید که دارد از اتاق بالا صحبت می کند، تا بتواند در فضایی کم سرو صداتر حرف های مرا بشنود.

من به آن اتاق بالا می روم. اتاقی که گرداگردش را قفسه های کتاب فراگرفته اند. برای رسیدن به این اتاق هم از پله ها یی بالا آمده ام، که دو طرفشان کتاب های فراوانی چیده شده اند. چراکه دیگر در قفسه های پرشمار کتاب جایی وجود ندارد. کتاب هایی که بسیاری از آنها به مناسبت های زیبایی مانند نوروز، به دیگران و از جمله خود من هدیه داده می شدند.

فاطمه می گوید، و من بال بال می زنم. فاطمه زنی با شخصیتی استثنایی و فوق العاده، یار استوار احمدآقا، و مادر شایسته زهرا، کمال الدین و سهام الدین، است. می توانم او را در آن اتاق که بارها و بارها دور هم می نشستیم، مجسم کنم. اما نمی توانم وی را بدون احمدآقا در نظر بیاورم. زیرا همواره این دو را شانه به شانه در کلیه مصائبی دیده ام، که بسیاری از آنها فقط به سبب فاطمه و احمدآقا بودن به آنها تحمیل می شد.

حالا فکر اینکه از این به بعد تمامی آن بار سنگین تنها روی شانه های صبور فاطمه باشد، دلم را به سختی به درد می آورد. بازهم فریادها به راحتی شنیده می شود. فاطمه می گوید خانه مملو از آدم های مهربانی است، که بیشتر آنها را اعضای خانواده، دوستان و نزدیکان نمی شناسند.

***

سه شنبه سیزدهم بهمن/دوم فوریه، دومین سالگرد از دست رفتن زنده یاد احمد بورقانی است. مردی که به حق از جانب ملت ایران و به ویژه اصحاب قلم، لقب یار و معمار توسعه مطبوعات مستقل به خود گرفت و به سبب کوشش هایش در این راه، برای همیشه در تاریخ ایران جاودانه شد.

بورقانی در تمام زندگی شخصی، کاری و اجتماعی خویش، انسانی والا و کم نظیر بود. تک تک کسانی که در دوران مدیریت خبر وی در ایرنا، ریاست دفتر ایرنا در سازمان ملل متحد در نیویورک، معاونت مطبوعاتی و تبلیغاتی وزارت ارشاد، و نمایندگی مجلس حتی یک بار با وی برخورد داشته اند، خاطره ای ویژه از این خصوصیت برجسته را به یاد دارند.

کمااینکه برهه خدمتش در ارشاد، دوران گرامیداشت کرامت اهل قلم از جانب مسئولی بود، که خود انسانی والا محسوب می شد. او در تمام طول تاریخ مطبوعات ایران، نخستین و تنها مسئول رسمی به شمار می رود که در عمل به کارایی اصحاب قلم ایمان داشت. کمااینکه تا جایی که در سمت خویش باقی ماند، تمام امور مربوطه را به خود آنها انتقال داد.
در هنگام نمایندگی مجلس هم دفترش نه تنها به خانه امید موکلین خود، که تمامی مردم ایران تبدیل گشت.

2 فکر می‌کنند “تکراری تلخ – سوریه کبیری

  1. بانوی ایران زمین

    در دل اشفتگیهایم به این می اندیشم که هنوز انسانهایی هستند شرف شناس و دقیق همانها که بورقانی ها درحسرتشان جان دادند و این به دل ناامید منهم نوری می تاباند

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *