مثل شنا کردن در استخر شیره-عبدالكريم سروش

دوستداران مرحوم احمد بورقاني در دانشگاه كلمبيا مراسم بزرگداشتي براي ايشان گرفتند كه در آن عبدالكريم سروش سخنراني كرد . آن چه مي خوانيد متن سخنراني سروش در اين مجلس است .
***
محضر همه دوستان گرامی سلام عرض می کنم و برای همه آروزی نیک بختی دارم. این مجلس به پاس خدمات مرد شجاع از دست رفته ای برپا شده است که در صحنه مطبوعات و آزادی درخششی خوش داشت. اما این درخشش دولت مستعجل بود وبا کمال تاسف دست اجل او را از ما گرفت و امروز ما سوگوار او و شجاعت ها و زحمت های صادقانه و صمیمانه او هستیم. مرحوم احمد بورقانی که البته من توفیق اندکی در هم صحبتی با ایشان داشتم اما با کارها و زحمت ها و خدمت های او آشنایی داشتم. به خصوص از و قتی که گشایش پس از انسدادی در جامعه ما رخ داد و مردم با آرای خود مردی را بر مصدر ریاست جمهوری نشاندند که از او توقعات بلند و بزرگی داشتند، علی الخصوص برداشتن قدم هایی استوار در راه آزادی و ایجاد جامعه مدنی. وعده های بزرگی هم از او شنیدند. ملموس ترین و دیدنی ترین بهره و بخش آن وعده ها، آزادی مطبوعات و مطبوعات آزاد بود. البته وزارت ارشاد در این امر مسئولیت اول و اهم و احسن را داشت. مرحوم بورقانی چنان چه همه ما اینک می دانیم به سمت معاون وزیر در امور مطبوعات در آن وزارت خانه مشغول به کار شد و آن چه که ما از جنس شکوفایی مطبوعات در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی می دانیم تا حدود بسیار زیادی مرهون دلیری های این از دست رفته عزیز است. من به برادر گرامی ایشان که در این مجلس حضور دارند و از دوستان نیکوی ما هستند و هم چنین به همه بازماندگانشان و به خودمان تسلیت می گویم.
وقتی که مرگ کسی رخ می دهد من گر چه حقیقتاً متاسف می شوم اما از جهتی هم آسوده خاطرم. برای این که زندگی سراسر زحمت است و آن ها که می روند به هر حال به راحت می روند. به قول حافظ:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
ما ساکنان این ویرانه سرا باید به فکر خودمان باشیم. آن ها که رفته اند پرونده شان بسته است و حساب شان با خداوند است. اما برای جامعه فرهنگی ما، جوانان نگران آینده ، آزادی خواهان و همه کسانی که به دنبال توسعه فرهنگ در این کشور هستند مرگ این عزیز، حادثه تلخ و تاسف باری بود. یکی از محرومیت هایی بود که ما در این دوران تحمل کردیم و نظیر این محرومیت ها چه بسیار بودند. کو و کجا تا شخصی با این شجاعت برخیزد و در وقت خود و در جای اصلی که باید، خدمات خود را ارایه دهد و از شجاعت او خلقی بهره مند شوند.
من وقتی به دوستان می نگرم و به نوع نگاهی که نسبت به فرهنگ دارند نتیجه ای که می گیرم این است که برای گروهی، آزادی یک حق است اما برای گروهی دیگر، آزادی حداکثر یک وسیله است. وسیله ای که می توان آن را فرونهاد و به جای آن وسیله دیگری برگرفت. وسیله ای که اصلا می توان از آن استفاده نکرد و آن را به کناری نهاد و با آن خداحافظی کرد. اما گروه دیگری هستند که از آزادی مفهوم حق را می فهمند. حقی که نمی تواند تحدید شود و می باید مطالبه شود. حقی که به نوبه خود تکلیف آور است و دیگران، مخصوصا ارباب قدرت، نسبت به حفاظت از آن مسیولیت دارند. تفاوت خیلی بزرگی است. در اکثر مواردی که خصوصا با روحانیان در باب آزادی سخنی گفته ام، همیشه دیده ام از این طریق استدلال می کنند که آزادی یک وسیله است و اگر این وسیله گاهی مورد سو استفاده قرارگیرد و به جای آن که بدوزد ببرد، باید آن را به کناری نهاد. این منطق که آزادی از حقوق آدمیان است، از حقوق تحدید ناپذیر و جدایی ناپذیر آنان، منطق چندان شناخته شده ای نیست. حتی نزد کسانی که دم از آن می زنند و توسعه آن را خواستارند. می بینید که این افراد در مقابل کمترین اشکالی فرو می نشینند و دم فرو می بندند. علت این امر، آشنا نبودن با منطق این مسیله و اهمیتی است که در دل آن نهفته است.
من وقتی نظر می کنم به کسی مانند برادر عزیز از دست رفته مان، گمان می کنم که باید به نحوی این سوال را با خود طرح کرده و مسئله را پیش خود حل کرده باشد، که در مورد آزادی چگونه باید اندیشید و از آن چرا و چگونه باید دفاع کرد. ما خیلی ها را دیده ایم که در مقام سخن، داد سخن در باب آزادی داده اند، اما همین که پای عمل آمد به راحتی آن را بوسیدند و کنار گذاشتند. ایراد یا ایرادهایی اگر هست، به نظرم مهم ترینش همین عدم بصیرت نظری است. یعنی این آزادی مانند یک شیر است که از دور زیبا است اما از نزدیک هراسناک است و بسیاری از کسانی که آن را از دور توصیف و تحسین می کردند همین که به آن نزدیک شدند جگرشان درید و تحمل حضور و نزدیکی آن را نداشتند و به همین سبب به راحتی و به زودی وادادند. مولوی در اشعار خودش این معنا را دارد، البته مضمون را از یک شاعر عرب گرفته که:
از تبسم های شیر ایمن مباش
وقتی که می بینی دندان های شیر آشکار شده، گمان مبر که می خندد و گمان مبر که با این خنده به تو ارادت و دوستی نشان می دهد. چیز دیگری پشت آن نشسته است. شیر دلیر آزادی چنین موجود مهیبی است. هم زیبا و جذاب و دلبر است و هم هراسناک. ما فراوان دیده ایم که کسانی هرگاه به این موجود مهیب نزدیک شدند پاپس کشیدند و نتوانستند حرکت خود را ادامه بدهند. ماندن در این میدان کار دلیران است و البته دیگران هم از این دلیری بهره بسیار می برند و خواهند برد.
حالا چرا آزادی اهمیت دارد؟ با این که قبلا سخنانی در این باب گفته ام، مایلم پاره ای از آن نکات را این جا تکرار کنم. ما هم چنان محتاج بحث و فحص در این مقوله ایم. در جایی نوشته بودم که مفاهیم دو گونه اند، یک دسته مفاهیمی هستند که بدون بودنشان، مسما و حقیقت آن ها می تواند در میان مردم موجود باشد. مفهوم الکتریسیته قرن ها نبود اما خود الکتریسیته وجود داشت گو این که مردم از آن استفاده نمی کردند و راه بهره برداری از آن را نمی دانستند. جاذبه وجود داشت اما مفهوم جاذبه نبود. یا اتم وجود داشت اما درکی از اتم و مفهوم اتم وجود نداشت. این ها از آن دسته اموری هستند که می توانند خودشان باشند اما مفهوم و درک و تصورشان از ذهن ها غایب باشد. اما دسته ای از امورهستند که اصلا بودنشان در گرو بودن مفاهیم شان است. اگر معنا و مفهوم آن ها در ذهن ها محقق نشود، وجود آن ها هم در خارج محقق نخواهد شد. یکی از آن ها همین مفهوم آزادی است. یک قومی بدون این که درک درستی از آزادی داشته باشد نمی تواند آزادی داشته باشد. این درست نیست که ما تصور کنیم می توان آزادی داشت بدون این که بدانیم آزادی چیست. آری برق می توان داشت بدون این که ما لزوما مهندس برق باشیم. یا کامپیوتر می توان داشت بدون این که ما خودمان کاشف و مخترع و سازنده کامپیوتر باشیم. کثیری از این مقولات را می توان داشت حتی می توان از آن ها استفاده هم کرد، بدون آن که لزوما متخصص آن ها باشیم یا حتی خبر از ابتدایی ترین مفاهیم شان داشته باشیم. ولی یک رشته از امور هستند که حضورشان در جامعه، به حضور مفهوم شان وابسته است. لذا در باره آن ها حرف زدن، فقط حرف زدن نیست، بلکه ایجاد کردن و به میان آوردن آن ها است. ما اگر در باره اتم حرف بزنیم، اتم ها سر جایشان هستند و ما در باره آن ها فقط حرف می زنیم، ممکن هم هست کسی به ما بگوید حرف بس است. اما اگر در مورد آزادی حرف بزنیم، مفهومی را ایجاد و تولید می کنیم. این چنین نیست که در باره مفهومی که ما چه بگوییم چه نگوییم وجود دارد، صحبت می کنیم. اگر بگوییم و بفهمیم، وجود خواهد داشت. اما اگر نگوییم و نفهمیم، وجود پیدا نخواهد کرد. تمیز این دو مفهوم از یکدیگر فوق العاده اهمیت دارد.
در علوم انسانی ما با مفاهیمی سرو کار داریم که تقریباً همه از جنس دوم هستند. مفهوم رای دادن شاید از آزادی روشن ترهم باشد. اصلا رای دادن مفهومی است که شما باید بدانید چیست. برای کسی که نمی داند، به فرض این که تکه کاغذ ی را در صندوقی هم بیاندازد، این رای دادن نیست. و امثال این ها. می خواهم این را عرض کنم که ما هر چه هم در باب آزادی سخن بگوییم، کم گفته ایم. برای این که با همین سخن ها، آن را ایجاد می کنیم. با همین سخن ها، مفهومش را بدل به حضور اجتماعی می کنیم و با حضور اجتماعی می توانیم از آن بهره برداری کنیم. همین حرف بدل به حقیقت و واقعیت می شود، به مفهوم وفرهنگ ذهنی تبدیل می شود که می تواند خودش را بگستراند و جامعه را فرا بگیرد. اگر ما پاره ای از امور جدید در دنیای مدرن از جمله آزادی را نداریم، به گمان من مهم ترین علتش این است که ما هنوز مفهوم آن ها از جمله مفهوم آزادی را نداریم. ما هنوز درک درستی از این ها نداریم. اگر درک درست پدید آمد، قطعا خود آن موجودات هم حضورشان را در جامعه اعلام خواهند کرد. لذا هر چقدر که در تبیین و تصحیح این مفاهیم بکوشیم به واقعیت نزدیک تر می شویم.
با ذکر نام مرحوم احمد بورقانی ما به یاد چند موضوع می افتیم. همه آن ها هم برای مان جالب هستند. یکی نمایندگی مجلس است که ایشان نماینده مجلس بود. در این نمایندگی مجلس دو مفهوم نماینده و پارلمان هست. یکی هم مطبوعات و دیگری آزادی مطبوعات و نیزمفهوم فرهنگ است که مطبوعات خادم فرهنگ هستند. وجود عزیزی مثل احمد بورقانی یادآور این مفاهیم پنج گانه است. هر کدام از این ها مفهوم فربهی است که می تواند موضوع تاملات جدی باشد. همه آن ها هم مفاهیم جدید و نسبتا ناآشنایی هستند که در راه شناختن و شناساندن آن ها باید کوشش کنیم. همین مفهوم نمایندگی را در نظر بگیرید. جمع شدن و عده ای را به مجلس فرستادن، یعنی به یک ساختمانی فرستادن، نامش نمایندگی نیست. نمایندگی یک مفهوم است که اگر آن مفهوم حضور داشته باشد و در ذیل و ظل آن مفهوم عملی صورت بگیرد، واقعا نمایندگی است.
خدا رحمت کند مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی را که دو ماه پیش از دنیا رفت. مرد بسیار شیرین و نکته سنجی بود. یکی از نکاتی که در عالم دوستی به من می گفت این بود که ما در ایران همه چیز را از جنس مسما داریم، خودش را نداریم. می گفت ما در تهران یک مسما به هوایی را تنفس می کنیم. یک مسما به مجلسی هم داریم. یک مسما به انتخاباتی هم داریم. حقیقتا حرف درستی هم بود. این مسمیات که جای حقایق را گرفته اند بر روی آن ها پرده کشیده اند. چرا این ها مسما هستند؟ در مورد هوا، که از جنس مفاهیم نوع اول است، می تواند پاک یا ناپاک باشد بدون این که شما بدانید. این تابع درک شما نیست. ولی نمایندگی تابع درک ما از نمایندگی است. آزادی و مطبوعات تابع درک ما از آزادی و مطبوعات هستند. مسیله فوق العاده مهمی است. اهمیت موضوع در این است که آن که نماینده است بداند نمایندگی یعنی چه. کسی را که منصوب کرده اند برای به عهده گرفتن امور مطبوعات، بداند که مطبوعات در جهان جدید چه جایگاهی دارند، چه نقشی بازی می کنند و تجلی گاه کدام حق از حقوق آدمیان است. چرا باید مورد دفاع قرار گیرند و تا کجا باید از آن ها حفاظت و حمایت کرد. اگر این ها بر کسی معین نباشد و فقط به مطبوعا ت به چشم فیزیکی محض نگاه کند، پاره کاغذهایی بیش نیستند که سطوری بر آن ها نگاشته اند. مفهوم فرهنگ و معنای وسیعی که در جهان ما دارد نیز همین طور است.
حرمتی که کسی مثل مرحوم احمد بورقانی برای ما دارد و حقیقتا درسی که از این زندگی های موفق باید گرفت همین است که آدمی جایگاه خودش را خوب بداند. به کاری که دست می برد آن کار را بشناسد. اگر او را در جایی نشاندند که جای او نیست کناره بگیرد و از آن صندلی پایین بیاید. نه فقط عیبی ندارد که حسن و افتخار و تواضع و حق شناسی هم هست. به کاری بپردازد که از او برمی آید. گفته اند سلطان سنجر وقتی از سپاه غز شکست خورد، علت شکست را از او پرسیدند. شاید افسانه ای باشد، برای این که از سلطان سنجر که سلطان قلدر و جاهلی بود بعید است چنین پاسخی داده باشد. گفت من کارهای خرد را به مردان بزرگ دادم و کارهای بزرگ را به مردان خرد. مردان خرد از عهده کارهای بزرگ برنیامدند، مردان بزرگ هم دون شان شان بود کارهای خرد را انجام دهند. بنابراین همه کارها زمین ماند. این کافی است برای آن که نظامی فروبپاشد. نشستن آدمیان درست در جای درست و این که آدمی نقشی را ایفا کند که در آن نقش موفق است و می داند خدمتی خواهد کرد، درسی است که از این زندگی های موفق می توان گرفت. آدمی شب که سرش را زمین می گذارد بخوابد و محاسبه روزش را می کند، با وجدان آسوده می خوابد و پیش خودش و وجدانش و خدای خودش شادکام و سرفراز است که روزی را با نیکی و درستی و خدمتگزاری به سرآورده و لذا می تواند پاسخ گوی وجدان خود باشد.
دورانی که مرحوم بورقانی در مطبوعات خدمت می کرد، دوران عجیبی بود. جوان ترهای مجلس ما شاید ندانند. ولی آن ها که سنی دارند و دوران قبل از خاتمی را هم دیده اند، با آن خزان استخوان }….{ می دانند آن انفتاح نسبی که پس از آن حاصل آمد چقدر دل چسب و امید بخش بود و چه برق شادی در چشم ها نشاند. من تجربه شخصی خودم را به شما منتقل می کنم. ولی می دانم عموم کسانی که آن دوران را دیدند و از سرگذراندند و تلخی هایش را به جان چشیدند با من هم نوا و هم صدا هستند که ما از یک خزانه گرم و داغ و پوست سوز استبداد به یک خنکای راحتی و نیمه آزادی و نیمه انفتاحی رسیدیم که همه زبان ها به شکر حق باز شد. در این آزادی و گشوده شدن پنجره ها و درها ولو این که دولت مستعجل بود، باید دید چه کسانی آن ها را گشودند، چه کسانی آن ها را گشوده نگه داشتند. چه کسانی ملامت ها را به جان خریدند و سختی ها را دیدند و از پا نیافتادند. همین باز بودن دریچه مطبوعات در جامعه ما، روزنامه هایی که حقیقتا در تاریخ مطبوعات ایران تیراژ و محتوای شان سابقه نداشت، روزنامه های جامعه و توس و غیره، به همت عده ای از جان گذشته منتشر می شدند. جامعه مشتاق و تشنه هم حقیقتا اقبال خود را به آن ها نشان می داد و همه به زبان حال و زبان قال می گفتند که تشنگانی هستند که سال ها است باران فرهنگ از آن ها دریغ شده است و الان که نیم قطره آبی می چکد، همه با کام های تشنه آن را می چشند و استقبال و تغذیه می کنند. البته نمی دانستند پشت صحنه چه خبر است. گاهی که من در روزنامه جامعه حضور می یافتم، مرحوم احمد بورقانی و دیگران هم آن جا می آمدند، آن گفت و گوها که در آن جا می گذشت و آن تلخی ها و نگرانی ها و بی پناهی ها که نهایتا هم منتهی به انسداد مجدد شد، آن ها را که می شنیدیم و می دیدیم معلوم بود که چه دست و پایی می زنند و در چه شرایط دشواری کار می کنند. من همیشه این مثال را می زنم و گویای واقعیتی است که از آن سخن می گویم. کار کردن در آن شرایط مثل شنا کردن در استخر شیره بود. شنا کردن در استخر شیره از این جهت که شیره است قدری شیرین است اما شنا کردن نیست. شیرین بود. آن ها حقیقتا کامشان شیرین بود از این که خدمتی انجام دهند و حقیقتا این خدمات را دوست داشتند. شیرینی در کام مردم می ریختند اما با صدها بار دست و پا زدن شاید یک اینچ هم نمی توانستند جلو بروند. با این شیرینی و با این دشواری کار را ادامه می دادند. خوب کامشان شیرین باد. روح این عزیز ما غریق رحمت باد که فرهنگ را به مردم عرضه کرد و دریچه ها را گشود. راه آزادی را نشان داد و مقاومت و ایستادگی را در راه آزادی به دیگران آموخت و با افتخاری که در این جهان و انشاالله پاداشی که در آن جهان دارد روانه سفر نهایی شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *