تا نگاه می کنی وقت رفتن است…-سید وحید موسوی

تا نگاه می کنی وقت رفتن است…

آه!

ای دریغ و حسرت همیشگی…

ناگهان چقدر زود

دیر می شود

اصلا دلم نمی خواست بعد از این همه مدت این صفحه را با این مطلب به روز کنم… اما چه می شود کرد؟

گاهی تقدیر، بازی هایی در میاورد که نمی شود از کنارشان ساده گذشت…

وای سهام…

میبد بودم که خبر را شنیدم…

و فکر کن… چقدر سخت است که آدم خبر فوت پدر یکی از نزدیکترین دوستانش را… انگار کن پدر خودش را… درست وقتی بشنود… یعنی در واقع وقتی بخواند که دستش از همه چیز کوتاه! چه می توانستم بکنم! نگاهم روی صفحه اول اعتماد خشک شد….«درگذشت احمد بورقانی…» گاهی کلمات از هزار تا دشنه کشنده تر می شوند!

واقعا متاسفم…

زمانی گذشت تا احمد بورقانی برای ما بچه روزنامه نگارها به اسطوره بدل شود… سخت کوشی اش… سادگی اش… مهربانی اش و البته جسارتش در حمایت از روزنامه ها برای همه ما ستودنی بود…

احمد بورقانی برای ما بچه روزنامه نگارهایی که از علامه سر برآورده بودیم فقط یک روزنامه نگار یا یک سیاست مدار نبود… برای ما به خصوص برای ما ورودی های 81، احمد بورقانی یک پدر بود… یک پدر مهربان که البته هیچ وقت نشد که درست و حسابی ببینیمش…

وای سهام…

مطمئن باش توی این ماجرا تنها تو نیستی که عزاداری… همه ما را در غم خودت شریک بدان…همه مان را…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *