مردی که از ایمانم نپرسید-مهدي حجواني

یادم نیست دقیقاً چه سالی بود، 78 شاید. سال های سختی بود که چرخ نشریه‌ام نمی چرخید. نشریه‌ام فصلنامه پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان بود که آن سال ها سه چهار سال داشت و همیشه نگرانش بودم که مبادا فلج اطفال بگیرد! البته هر نشریه غیردولتی و مستقلی باید روی پای خودش بایستد، اما حق دارد که مثل همه نشریات از پاره ای امکانات اولیه و طبیعی در چارچوب قانون برخوردار باشد. گفتند خودت بلند شو برو معاونت مطبوعاتی ارشاد. آن جا مردی بورقانی نام نشسته که مهربان و جنوب شهری و لوطی است و به پای خودت و نشریه ات بلند می شود و به حرفت گوش می دهد.
وقت گرفتم و رفتم. از پشت میزش بلند شد و پیش آمد و گرم و مهربان دستم را فشرد. من هم سر درد دلم باز شد که نشریه ام چندین مشکل عمده دارد. اول این که دولتی نیست…
با خنده توی حرفم آمد که فرمانده ای با غیظ از سربازی پرسید که چرا توی میدان جنگ شلیک نکردی؟ سرباز درآمد که به شانزده دلیل. اول این که فشنگم تمام شده بود. فرمانده گفت: خیلی خب کافی است، لازم نکرده پانزده تای بقیه اش را بگویی! شما هم همین اولین دلیلت کافی است.
با این همه من ادامه دادم که نشریه ما تخصصی هم هست. از هر دری حرف نمی زند و مثلا به هفت هنر نمی پردازد بلکه فقط به حوزه ادبیات اختصاص دارد. حتی در بحث ادبیات هم بر یکی از شاخه هایش متمرکز است، یعنی ادبیات کودک. تازه مخاطب هایش هم خود بچه ها نیستند که بگوییم جمعیت کثیری را شامل می شوند. حتی پدر و مادرها هم اغلب نمی توانند از این نشریه بهره بگیرند، چون با مسایل نظری و تئوریک این حوزه سروکار دارد و به کار مخاطبانی اندک می آید.
و او خودش اضافه کرد که تازه ادبیات کودک در جامعه ما بهای لازم را ندارد.
– چون در معادلات قدرت نقشی بازی نمی کند، دست کم در کوتاه مدت. بنده هم هر جا که می روم، تحویلم نمی گیرند و چیزهایی می گویند که خودمانی اش این می شود که برو با آقات بیا!
و خندید.
و اضافه کردم: از همه این ها گذشته، آگهی و جدول و سرگرمی و ایستگاه خنده و پاسخ به پرسش های خانوادگی شما و فواید سیر و آشپزی بدون گوشت و از این قبیل جاذبه ها هم ندارد. گرچه ناشری جوانمرد در بخش غیردولتی از پژوهشنامه حمایت می کند اما دوست دارم ساز و کاری اندیشیده شود که نشریه خودگردان شود و من هم دنبال کار اصلی ام باشم که عبارت است از ارتقای سطح کیفی مطالب. اگر وامی برای نشریه جور شود و من تعهد کنم که آن را فقط در خدمت انتشار نشریه بگیرم شاید درست شود. تعهد کتبی می دهم که کار را به طور مرتب منتشر کنم و اگر غیر از این شد، جوابگو باشم.
او قول داد که از محل حمایت از نشریات تخصصی کاری انجام بدهد. چیزی نگذشت که خبر رسید بورقانی کاری کرده، اما متاسفانه ایشان به دلایلی از مسئولیت معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد (دوره وزارت عطاءالله مهاجرانی) کناره گیری کرده است.
روزی او را در مراسم روضه در منزل احمد آقای مسجدجامعی در خیابان منیریه دیدم. به رسم همیشه، غیر از طبقه اول، پارکینگ و حیاط را هم فرش کرده بودند و برو بیایی بود. از در حیاط که وارد شدم، دیدم مسجد جامعی و بورقانی و دیگرانی که نمی شناختم توی حیاطی که رنگ غروبی بنفش و خنک به خودش گرفته بود روی زیراندازی مقابل باغچه ای زنده پیش پای مهمان ها نشسته اند. سلام کردم و بورقانی به احترام ایستاد و به عادت همیشگی اش دست بر سینه گذاشت. من متوجه نشدم که به احترام من ایستاده است. دیدم نمی نشیند. اولش نگرفتم. دور و برم را نگاه کردم که ببینم به احترام چه کسی بلند شده. ، بعد متوجه شدم که داستان چیست. ما فقط یک بار دیدار کرده بودیم و فکر نمی کردم در میان هزار و یک ارباب رجوع، سردبیر کوچک نشریه ای کوچک در یادش مانده باشد. مدت ها بود که آن قدر شرمنده نشده بودم. گفتم بفرمایید و نشستیم. اولین حرفی که زد عذرخواهی بود از این که نتوانسته برای پژوهشنامه کاری کند.
همان ایام بود انگار که انجمن صنفی روزنامه نگاران مراسمی گرفت تا همه بیایند و به او خسته نباشید بگویند. خیلی ها آمده بودند و بورقانی در پایان جلسه حرف هایی زد که یادم نمانده. ولی حرف هایش را با قطعه ای از عارف بزرگ، شیخ ابوالحسن خرقانی تمام کرد که من اولش نگرفتم. یعنی در آن لحظه با توجه به حواس پرتی ذاتی و ضریب هوشی پایینم متوجه مناسبت آن نقل قول با موضوع جلسه نشدم. بورقانی گفت ابوالحسن خرقانی عبارتی را با این مضمون بر سر در خانه اش نصب کرده بوده که: «هر که از این سرای درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه، آن کس که نزد خدای ابوالحسن به جان ارزد، نزد ابوالحسن به نان نیارزد؟»
بعدها متوجه شدم که بورقانی با این جمله خواسته شیوه مدیریتش را در معاونت مطبوعاتی بیان کند که عبارت است از نوعی مهربانی و مدارا با صاحبان نشریات. متوجه شدم که چرا روزی که به دفتر کارش رفتم، آن طور فروتنانه و خاکی پیش پایم بلند شد و برادری کرد و وقتی حرف از نشریه ام به میان آمد، از ایمانم نپرسید و بعدها از این که نتوانسته کاری کند، عذرخواهی کرد.
یک هفته پیش از سفر همیشگی اش، نسخه ای از نشریه آیین به دستم رسید که ویژه نامه اش در موضوع کاربردهای دانشگاه در جامعه بود. روز بعدش عیال صدایم کرد و گفت: مطلب بورقانی را خوانده ای؟ گفتم: نه. گفت: حتما بخوان و بده همه بچه هایی که توی پژوهشنامه نقد می نویسند بخوانند.
-چطور؟
-در عین این که مطلبی جدی در باره نقد و معرفی یک کتاب است، اما بیانش شیرین و دلنشین است و الگوی خوبی برای نقد نوشتن تو و دوستانت.
( اشاره: برخوانندگان فرهیخته پوشیده نیست بلکه مبرهن است که عیالات اهل فرهنگ، اصولا سرکوفت زدن و ضایع کردن و ملاقه پرتاب کردنشان چیزی در همین مایه ها و از جنس فرهنگ است!)
آخرین باری که بورقانی را دیدم بعد از مراسمی بود که اهالی فرهنگ بعد از غروب عاشورا با حضور سید محمد خاتمی در خانه هنرمندان برگزار کردند. بعد از مراسم و موقع ترک سالن، قیمه ای ژیگولی در ظرفی یک بار مصرف با نوشابه به همه و از جمله به من و پسرم علی دادند.
توی محوطه خانه هنرمندان، عده ای نشسته بودند، عده ای می رفتند و عده ای غذا می خوردند. گوشه ای کنار حوض گرد و زیبای خانه، فریبا نباتی و آیه امین پور( دختر زنده یاد قیصر امین پور) نشسته بودند. دیداری تازه شد و قیمه تعارف کردند. خداحافظی کردیم. آن طرف تر بورقانی را دیدیم. سرما سلام و احوالپرسی را کوتاه کرد. دیدم دست بورقانی چیزی نیست. گفتم غذای من خدمت شما، من می روم دوباره می گیرم. گفت: خیلی ممنون، من معمولا با اتوبوس به خانه می روم!
پسرم علی خندید ولی من عطف به همان ضریب هوشی که شرحش رفت، اولش نگرفتم. یک آن قانع شدم و گفتم بسیار خب! هر طور راحتید.
موقع برگشتن، از علی پرسیدم: حالا سوار اتوبوس شدن چه ربطی به غذا خوردن داشت؟!
و علی باز هم خندید.

1 فکر می‌کنند “مردی که از ایمانم نپرسید-مهدي حجواني

  1. bahram

    irnaeeha.blogfa.com
    روحش شاد… خازرات زيادي به زودي از احمد روي ايرنايي ها قرار خواهد گرفت..من شما را لينك كردم..ممنون مي شوم شما هم ما را لينك كنيد..اهدافمان يكي است و افتخار من اين است كه از احمد خيلي چيزها ياد گرفتم..نه فقط خبر كه مردانگي – معرفت و چگونه زيستن…حيف شد..هنوز باور ندارم كه بين ما نيست..روحش شاد

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *