بایگانی ماهیانه: آوریل 2008

گفت و گو با رضا تهراني، رفيق شفيق احمد بورقاني

رضا تهراني سابقه مديرمسوولي نشريه مهم و تاثيرگذاري همچون <كيان> را در كارنامه خود دارد و از چهره‌هاي شاخص روشنفكري ديني به شمار مي‌رود كه در طول سالياني كه <كيان> منتشر مي‌شد توانست برجسته‌ترين اعضاي نحله روشنفكران ديني را در مطبوعات ايران گردهم آورد. با رضا تهراني درباره يكي از صميمي‌ترين دوستانش، احمد بورقاني در عصر يك روز پايان سال به گفت‌وگو نشستيم.

اگر بخواهيد به‌عنوان يكي از دوستان نزديك آقاي بورقاني تعريفي از ايشان ارائه كنيد، ايشان را با چه ويژگي‌اي تعريف مي‌كنيد؟ ‌

خيلي ساده مي‌گويم مردي كه من شخصا در اخلا‌ق و سلا‌مت به او نمره بيست مي‌دهم و اين نمره بيست يعني از همه نظر بيست. شايد نكته‌اي باشد كه خيلي از دوستان به عنوان نكته طنز احمدآقا از آن ياد مي‌كنند و من هم آن را نكته منفي نمي‌دانم و اسمش را هم گذاشته‌ام <زبان كلا‌نتري> يا <زبان درشت> احمدآقا. اين زبان هم بسيار خوشمزه بود و هم هيچگونه كينه‌اي در خود نداشت.

در خاطراتي كه درباره آقاي بورقاني نقل مي‌شود <طنز> هميشه به‌عنوان يك ويژگي برجسته حضور دارد.

بله البته. طنز يك ويژگي جدي در احمدآقا بود اما ايشان ويژگي‌هاي خيلي جدي‌تري هم داشت. مثل سلا‌مت اقتصادي يا سلا‌مت گفتاري‌اش و يا مواظبتي كه هميشه داشت تا مبادا كلا‌مش باعث شود ميان دو نفر فاصله و نقار به وجود بيايد. ويژگي‌هاي ديگر از جمله تعهد كاري‌اي كه ايشان داشت يا تعهدش به منافع ملي كه خيلي ويژگي بزرگي بود. البته احمدآقا زبان به شدت طنازي داشت و خيلي خوش‌سخن بود اما اينها نمك قضايا است و حاشيه است. ايران، توسعه و پيشرفت ايران، همان‌طور كه در دوره‌‌هاي مختلف هم نشان داد برايش مساله بسيار جدي‌اي بود. مي‌توانم بگويم كه اخلا‌ق هم يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي جدي احمدآقا بود. اما خب طنزش هم نمك قضايا بود…

احمدآقا در جمع شما هم مثل ساير مناسباتي كه داشتند نقش محوري و مركزي داشتند؟ ‌

ترجيح مي‌دهم اين تعبير را به كار نبرم.من چيزي به نظرم مي‌رسد درباره احمدآقا كه كمتر ديدم دوستان ديگر به آن توجه كرده باشند.احمد يك خصوصيت عجيبي داشت كه هر كس كه با او دوست بود گمان مي‌كرد كه احمد‌اقا با او از همه بيشتر رفيق و صميمي‌است. اين نشانه صميميت اين مرد بود. احمدآقا ضمن اينكه با همه خيلي روابط خوبي داشت بسيار مواظبت مي‌كرد كه اگر احتمالا‌ بين دو نفر زمينه‌هاي منفي هست آن را عوض و به زمينه‌هاي مثبت تبديل كند. هميشه خاطرم هست كه به شدت در نقل‌قول‌هايش مراقب بود و همين طوري و از سر شلختگي و بي‌دقتي نقل قولي نمي گفت. احمدآقا حواسش بود كه هر چيزي را هر جا نبايد گفت. ولو اينكه درست باشد اما اگر تشخيص مي‌داد كه نقل قولي به موقع و لا‌زم است آن را دقيق و به قول ما مطبوعاتي‌ها داخل گيومه ذكر مي‌كرد.

شما اصلا‌ چطور با هم دوست شديد و چطور اين دوستي ادامه پيدا كرد؟ ‌

من از سال 1360 يا شايد هم 61 عضو شوراي سردبيري روزنامه كيهان بودم و با احمدآقا هم به ضرورت كار حرفه‌اي كه در آن زمان هماهنگي درباره اخبار جنگ بود آشنا شدم. احمد آقا آن موقع سردبير خبرسياسي خبرگزاري جمهوري اسلا‌مي و عضو ستاد تبليغات جنگ بود. آن موقع ما يك سه تفنگدار در كيهان بوديم و آنها هم يك سه تفنگدار ديگر در خبرگزاري بودند. در كيهان من بودم و آقاي خانيكي و آقاي دكتر مسعود غفاريو در خبرگزاري هم آقاي بورقاني بود و مرحوم آقا مسعود شجاعي بود كه خدا رحمتش كند و آقا مهدي هراتي كه آقاي شجاعي در پاكستان و در جريان پوشش خبري سفر رياست جمهوري در سال 1364 به اين كشور، تصادف كردند و كشته شدند.به هرحال ما بايد خبرهاي جنگ را هم سريع و هم درست منتقل مي‌كرديم و ضمنا بايد به منافع ملي هم توجه مي‌كرديم كه طوري خبر ندهيم كه فضاي منفي رواني ايجاد شود و در همين چارچوب ما با احمد آقا رفيق شديم. اين رفاقت بعدها دامنه دراز پيدا كرد و سال‌هاي سال تا روز آخري كه ايشان چشم از دنيا بست ميانمان دوستي بود.همين حالا‌ هم حضور ايشان همچنان در محفل و منزل ماهست.

تغييرات و تحولا‌تي كه ايشان به لحاظ شغلي پشت‌سر مي‌گذاشتند در دوستي‌تان تاثيري نداشت؟ ‌

ممكن بود در يك دوره‌هايي فرصت ايشان تنگ‌تر باشد و زمان كمتري داشته باشند كه خب اين قصه ديگري است اما ايشان نه اينكه با من بلكه با تمام دوستانشان هميشه بر همان منوال دوستي بود. اصلا‌ مدل احمدآقا اين بود. مدل اين آدم اين نبود كه درگير موقعيت بشود. به نظر من احمد آقا روي خودش سوار بود. بنابراين ميز و صندلي نمي‌توانست سوار او بشود. همه جا و در هر شرايطي همين بود.در مجلس، در خبرگزاري، در وزارتخانه. ايشان آن دوران هم كه در مجلس بود بساط ناهار ظهر پنجشنبه‌اش با دوستان هميشه به راه بود. ظهر پنجشنبه كه مي‌شد ايشان هميشه ناهار مي‌گرفت و دوستان همه جمع مي‌شدند. آن موقع هم كه ايران نبود كه خب نبود اما وقتي كه برگشت، ناهار پنجشنبه‌ها هميشه برپا بود. دوستان مي‌آمدند، ناهار مي‌خوردند، مي‌خنديدند، دور هم مي‌نشستند، مشورتشان را مي دادند و مي‌گرفتند، گپ مي‌زدند و احتمالا‌ كتابي هم مثل من از ايشان كش مي‌رفتند و يا علي. بنابراين احمد آقايي كه در مجلس بود همان احمد آقايي بود كه در خبرگزاري بود بعد از مجلس هم كه به او جفا كردند و همين آقايان نهاد رياست‌جمهوري كه حقوقش را قطع كردند ايشان نه از آنها دلگير شد نه نظرش نسبت به آنها عوض شد و نه عصباني شد…حالش همان بود كه بود.

اين ماجراها ايشان را افسرده و سرخورده نكرده بود؟ ‌

البته من اين حس خستگي را بخصوص اين اواخر در احمد مي‌ديدم.چون در حقش به سفارش جفا شده بود. دستگاه قضايي ما ايشان را به سفارش اذيت كرد و جالب است بدانيد كه حقوق آقاي بورقاني را از اول سال 1386 قطع كردند وحكم دادگاهشان را در شهريور دادند. به چه مناسبت ايشان را محروم كردند؟ به دليل اينكه چرا مثلا‌ از اين بخش وزارت ارشاد به بخش ديگر وزارت ارشاد حقوق داده شده است؟ ايشان مي‌گفت اين سنتي است كه قبل از من بوده. بعد از من هم بوده. من كه كار خلا‌في نكردم. آقايان هم مي‌گفتند نه ما با قبل و بعد كاري نداريم. ما با شما كار داريم. يعني فقط مامورايشان بودند و خب ايشان هم مكدر مي‌شد اما اخلا‌ق احمدآقا آنقدر والا‌ بود كه نسبت به هيچ كس كينه نداشت. همين قدر به شما بگويم كه ايشان در يك جمع دوستانه گفته بود منفورترين آدم نزد من يكي از افرادي است كه به مطبوعات خيلي ضربه زده اما الا‌ن حتي سر سوزني از او كينه ندارم. اين اخلا‌ق احمدآقا بود. ‌

درباره خوش‌خوراك بودن آقاي بورقاني هم ماجراهاي بامزه‌‌اي نقل مي‌شود. شما هم خاطره‌اي داريد در اين زمينه؟ ‌

(مي‌خندد) بله احمد آقا خيلي خوش‌خوراك بود.خيلي قشنگ غذا مي‌خورد. مثلا‌ سفري كه ما با هم آمريكا بوديم تصميم به خريدن هندوانه گرفتيم. آنجا هم كه خب هندوانه را برشي مي‌فروشند. ما هم كه فرهنگمان قبول نمي‌كند كه برويم چهار تا برش هندوانه بخريم. ما ده نفر بوديم در هتل و رفتيم يك هندوانه درسته خريديم. من هم با احمد آقا در يك اتاق بوديم چون كس ديگري حاضر نشده بود با ايشان در يك اتاق باشد !

چرا؟ ‌

(مي‌خندد و سر تكان مي‌دهد) براي اينكه احمد آقا آن موقع مختصري اهل خر و پف بود و خر و پفش هم به تدريج در طول شب اوج مي‌گرفت. ما هم از ايشان فيلم گرفته بوديم و نشانش داديم كه قاه قاه مي‌خنديد…خدا رحمتش كند. خلا‌صه ما يك هندوانه خرديم و آورديم هتل.من و احمد آقا نشسته بوديم و من هم از باب طنز اداي هندوانه فروش‌هاي قديم تهران را درآوردم و يك گل هندوانه از وسطش بيرون آوردم و دادم خدمت احمدآقا.احمدآقا همبا دست‌هاي تپل‌اش و هندوانه را گرفت و كم كم تا مچش رفته بود توي هندوانه.اين خاطره براي من خيلي شيرين است.اصلا‌ احمدآقا خوشگل غذا مي‌خورد وخيلي هم در بند آداب و ترتيب و تجمل نبود. ‌

يك دوره‌اي هم آقاي بورقاني مثل‌اينكه رژيم گرفته بودند و ظاهرا در همين زمينه هم كلي طنزپردازي شده؟

بله. احمدآقا ناراحتي قلبي داشت و يك بار رفت بيمارستان قلب و بعد از عمل، دكتر به ايشان رژيم داده بودند. يك روز ديدم كه احمد آمده و كيسه فريزر دستش است كه يك دانه گردو و چهار تا دانه بادام و كشمش و فندق توي آن است.گفتم احمد آقا اين چيست؟ اگر هم قرار باشد رژيم بگيريم ديگر با چهار تا دانه بادام و گردو كه نمي‌شود، بخور و بمير بهتر از نخور و ببين است. خب از اين شوخي‌ها با هم داشتيم ديگر. اما ايشان به رژيمش مقيد شده بود. البته گاهي در محفل دوستانه رژيمش را نيز رها هم مي‌كرد.

دو هفته پيش از درگذشتش در جلسه‌اي بوديم همه با هم كه خانم يكي از دوستان (صاحبخانه ) برايمان ظرف بستني و ژله و ميوه آوردند و احمد آقا هم شروع كرد به خوردن و حالا‌ مدام هم تكرار مي‌كرد كه: <‌اي بابا ! اين كه براي من خوب نيست>، يك قاشق خودش مي‌خورد و دو تا قاشق براي من مي‌ريخت.مدام هم تكرار مي‌كرد كه اين براي من زهر هلا‌ل است و نبايد بخورم و ميل مي فرمودند و مي خنديدند.

ايشان معمولا‌ طرف مشورت همه دوستان هم بودند ديگر؟ ‌

بله. تقريبا براي همه طرف مشورت بود. طرف امين مشورت براي گرايش‌هاي گوناگون داخل جريان اصلا‌حات احمد آقا بود. يعني ايشان امين ما بود كه به جاي خودش، امين بسياري از شخصيت‌هاي سياسي هم بود. آقاي بورقاني مي‌دانيد كه به حسب ظاهر وضع مالي بسيار معمولي‌اي داشت. با اين وجود در مجلس، ايشان جزو هفت نماينده‌اي بودند كه حاضر نشدند ماشين بگيرند.ايشان حاضر نشد اجاره خانه از مجلس بگيرد يا به عنوان محافظ يا رئيس دفتر حقوق استخدام كسي را دريافت كند.فقط همان حقوق نمايندگي را مي‌گرفت و از حواشي اين كار هيچ چيز نمي‌پذيرفت. تازه همان را هم مي‌داد مي‌رفت.من خاطره‌هاي متعددي دارم كه احمدآقا همين طوري هر پولي كه به دستش مي‌آمد را مي‌بخشيد. بعد از فوتش يكي از دوستان مشتركمان احمد آقا را خواب ديده بود كه نگران يك عده بي سرپرست بوده كه به آنها كمك مي‌كرده است. اين دوستمان مي‌خواست مسئوليت كمك به اين عده را بعد از احمد آقا بر عهده بگيرد. با خانم ايشان تماس گرفتيم و خانم هم گفتند اتفاقا سوال خود من هم اين بود كه اينها را چه كنيم؟ خب اين قصه را من هم نمي‌دانستم.كس ديگري هم نمي‌دانست تا اين دوستمان خواب ديد.آخرين نامه‌اي كه احمد بورقاني در اين دار فاني امضا كرده است نامه‌پايان كار يك كاتولوگ است كه براي سراي سالمندان كهريزك تهيه كرده بود.انواع و اقسام اين جور كارهاي خيريه كه اصلا‌ در حسابي نمي‌آيد را احمد آقا انجام مي‌داد. از طرفي روابط را هم سعي مي‌‌كرد بازسازي كند. دعوايي اگر بين دو نفر بود براي فيصله دادنش تلا‌ش مي‌كرد و حتي مبلغ مورد اختلا‌ف را هم خودش مي‌پرداخت. بعدا هم كه طرف مي‌آمد براي پرداختن مبلغ قبول نمي‌كرد و مي‌گفت؛ نه من اين مبلغ را نيت كرده بودم كه بدهم.از اين نوع كارها بي‌اندازه در كارنامه ايشان زياد است.

مرگ اين دوست كمياب بايد خيلي سخت باشد. ‌

من ديگر نسبت به مرگ انس دارم. قديم‌ها از مرگ مي‌ترسيدم اما حالا‌ خيلي وقت است كه اصلا‌ مرگ را چيز بدي نمي‌دانم. فقط آن را از حالي به حالي ديگر رسيدن مي‌دانم. از يك نشئه به نشئه ديگر مي‌رويم. بنابراين با اين تفكر حتي با كسي كه مي‌‌ميرد امكان ارتباط وجود دارد و اين طور نيست كه همه چيز تمام شود. بنابراين از مرگ كسي از جمله عزيزان با وجود سخت بودنش اما خيلي رنج نمي‌برم و صبر و تحملم بسيار بالا‌ رفته. اما رفتن احمد آقا خيلي خيلي اثر داشت. (سكوت مي‌كند. انگار حرف‌هايي هست كه ديگر نمي‌تواند بگويد.)

روزگار سپري‌شده احمد -حسين قاضيان

احمد بورقاني از نسلي بود رو به انقراض و طرفه آنكه خود از آن دست آدم‌ها بود كه حتي در ميان هم‌نسلا‌نش نيز شعله وجودشان رو به خاموشي گذاشته بود. چرا كه چرخ بد‌مدار زمانه چنان مي‌چرخيد و مي‌چرخد كه آدم‌هايي چون احمد را در تنگناي گردشش خرد مي‌كند.

آخر احمد از جنس آدم‌هايي بود كه از كوچه‌هاي تنگ و بارون‌خورده فيلم تنگنا مي‌آمدند.‌ او همان بوي سياه و سفيد و نمناك كوچه‌هاي تنگ تنگنا را زير صداي بم و خش‌دار فرهاد و فروغي در مشام مي‌نشاند؛ بوي چيزهايي كه ديگر به ندرت يافت مي‌شوند؛ چيزهايي كه ديگر فقط بايد با حس نوستالژيك خردكننده‌شان سر كني و در حسرت دوباره در آغوش كشيدنشان بميري؛ همان ناب‌هاي نايابي كه هميشه با او بود: رفاقت و صميميت و مرام و جوانمردي و آزادگي.

‌ مرام را از همان كوچه‌ها با خود به اين روزگار بي‌مرام آورده بود. مرامش، مرام اين روزگار نبود كه بيشتر نمايشي از مرام است، مرامي بود بي‌خواهش و سرشار از دَهش. رفيق بود اما چندان هم رفيق‌باز نبود، گرچه هم رفاقت مي‌ساخت هم رفقايش را؛ با صميميت، با دلداري، با همراهي، با ميانجيگري. حتي اگر شده با آوردن كتابي كه گفته بودي نديديش. خاكي بود و بي‌ريا. <خاكي‌بازي> درنمي‌آورد كه مثلا‌ بخواهد به آهنگ رسم زمانه برقصد. اهل خوش رقصي نبود كه اگر بود جور ديگري زندگي كرده بود؛ كه آن‌وقت ديگر اين احمد دوست‌داشتني نبود كه مي‌شناختيمش؛ كه در رفتنش درد و دريغ را در بغض گلو و چشمان خيس مي‌ريختيم بي‌دريغ. ‌

با رفتنش، احمد بار ديگر ما را به ياد حقارت اين زمانه و زمينه حقيرپرور انداخت. ‌

احمد در زمانه‌اي نابهنگام مي‌زيست. اين زمانه همان قدر كه با راستي و درستي ميانه ندارد با مرام و رفاقت هم از در ناسازگاري در‌مي‌آيد. اين زمانه آدم بامرام و باجوهر نمي‌خواهد؛ اين جور آدم‌ها كه روزي روزگاري نداي آشكاري از وجدان اخلا‌قي ما بودند حالا‌ ديگر بيشتر مزاحمند؛ همواره مي‌خواهند كلا‌همان را قاضي كنيم؛ دائما وجدانمان را قلقلك مي‌دهند؛ نمي‌گذارند به آسودگي در مزبله‌هاي اخلا‌قي كه از بيرون باشكوه و تر و تميز جلوه مي‌كنند، به حال خود چرا كنيم. درست كه حساب و كتاب كنيم، مي‌بينيم حق دارند. مگر مرام و رفاقت و شرافت انساني به كار مي‌آيد؛ مگر نيازي را برطرف مي‌كند؛ مگر چيزي را پيش مي‌برد. همه ديگر قاعده اين بازي را از بر شده‌ايم. مي‌دانيم كه اين چيزها در اين بازار خريداري ندارد. زمانه، زمانه‌اي نيست كه مرام و رفاقت و آزادگي و جوانمردي به كار آيد. اين چيزها شما را پيش نمي‌برد؛ سهل است كه عقب مي‌اندازد و به حاشيه مي‌برد. آرايش سلسله مراتب اجتماعي در اين ديار خوبي‌ها و راستي‌ها را به قعر فرو‌ مي‌اندازد و بدي‌ها و كژي‌ها را به بالا‌ مي‌راند. روزگار، روزگار <تقديم الا‌راذل و تأخيرالا‌فاضل> است.

روزگاري داروين با مطالعه زندگي جانوراني چون مارها و وال‌ها دريافته بود كه آن دسته از عضوهاي جانداران كه در طول زمان به كار نمي‌آيند، به تدريج از بين مي‌روند، چرا كه ديگر به وجودشان نيازي نيست. داروين از اين يافته خود با نام اصل <عدم استعمال> ياد مي‌كرد. لا‌زم نيست به تأسي از تكامل‌گرايان اجتماعي اين اصل را از طبيعت به جامعه تسري دهيم. ما مار يا وال نيستيم. انسانيم. اما ويژگي‌هايي داريم كه در جامعه بسان عضوهاي مار و وال عمل مي‌كنند. در هر جامعه‌اي آن دسته از ويژگي‌هاي انساني كه مورد نياز باشند، مي‌بالند و مي‌پايند و مي‌گسترند. اما آن چيزها كه نيازي را برآورده نكنند به مرور همچون اعضاي استعمال نشده جانداران از بين مي‌روند. محو مي‌شوند. به اين اعتبار، اصل عدم استعمال در جامعه‌هاي انساني هم به گونه‌اي صادق است. اگر در جامعه راستي به كار نيايد، و اگر دروغ بيش از راستي كار از پيش ببرد، به تدريج از راستي بي‌نياز خواهيم شد، چنان كه اكنون راستي و راستگويي به كار نمي‌آيد و بلكه جز زيان به بار نمي‌آورد. ما اكنون به دروغ بيش از راستي نياز داريم. از دروغ كارها برمي‌آيد كه راستي به گردش نمي‌رسد. پس ديگر چه نيازي به راستي؟ گويي فقط داريم به خودمان و به همديگر دروغ مي‌گوييم، چرا كه همه در خلوت خود مي‌دانيم كه در چه زمانه راستي‌كشي زندگي مي‌كنيم. انحطاطي كه سروپاي جامعه‌ را گرفته يك نشانه‌اش اين است كه راستي در زبان زندگي ما راهي ندارد، كه به كار نمي‌آيد، كه چيزي را پيش نمي‌برد.

مرام و رفاقت و شرافت هم از همين ويژگي‌هاي رو به زوال‌اند. اين چيزها هم ديگر در جامعه ما كاري از پيش نمي‌برند. جامعه فضيلت ستيز و حقيرپرور ما اين ويژگي‌ها را چون گردابي مهلك يا در خود فرو مي‌بلعد يا از متن به حاشيه مي‌راند. اين زمانه، رفاقت و مرام و جوانمردي را بر‌نمي‌تابد كه اساسا فضيلت‌كش است. اما فضيحت اخلا‌قي ايجاب مي‌كند در مرگ اين فضيلت اخلا‌قي با تشريفات كامل نوحه‌سرايي‌ها كند. شايد هم دارد در غم فضيلت‌هايي غصه مي‌خورد كه از فقدانشان چون مرگ عزيزي در فغان است. ‌

شايد ما هم در سوگ احمد داشتيم بر حال خود مي‌نگريستيم و بر غم خود مي‌گريستيم. نمي‌دانم. چرا كه شور و شيرين احمد با شور و تلخ ما در‌آميخته بود. اشك‌هايي كه بر گونه‌ها جاري مي‌شد رد پايي از شيريني شوخ‌طبعي‌هاي خاص احمد و خنده‌ها و قهقهه‌هاي او را با خود داشت. به يادمان مي‌آورد كه اين تپل خوش‌تيپ و دوست‌داشتني چه آدم‌هايي را كه نخندانده بود و چه اشك‌ها را كه با صداي بم گرم و آرامبخش‌اش از گونه‌هاي كساني كه او را سنگ صبور يافته بودند، نزدوده بود.

‌ اما راستش خوب كه فكر ‌كنيم مي‌بينيم احمد با همه محبوبيتي كه داشت، غريبه مي‌نمود؛ در حاشيه بود؛ نمي‌توانست در كانون باشد؛ ويژگي‌هايش ديگر به كار نمي‌آمد؛ شايد با رودربايستي تحمل مي‌شد؛ كه البته كاري هم بود و بي‌مزد و منت كار پيش مي‌برد. اما احمد ديگر تجسم آن ويژگي‌هاي رو به انقراضي شده بود كه ديگر به كار نمي‌آيند؛ كه ديگر به وجودشان نيازي نيست. ويژگي‌هاي احمد آن اندامي شده بود كه ديگر جامعه از استعمالشان چشم پوشيده است. جا براي آن رفاقت‌ها و مرام‌ها و آزادگي‌ها تنگ شده بود. جا براي آن چشمان محجوب و نگاه مهربان تنگ شده بود. روزگار احمد به سر رسيده بود. سكوت و كناره‌جويي و كم‌حرفي‌اش شايد گواهي بود كه او خود تنگناي روزگارش را حس كرده بود. پهلواني بود كه به كوچه‌هاي تنگ وداع رسيده بود. بايد بازنشسته مي‌شد. احمد به كار اين روزگار سفله‌پرور نمي‌آمد. روزگارش سپري شده بود. گفتنش تلخ است، خيلي تلخ، اما همان بهتر كه رفت؛ راحت شد؛ رها ش

احمد طنّاز-رضا بورقاني

احمد را همه به شوخ طبعي و طنازي و صراحت زبان و اصطلا‌حات شيرين <نظام آبادي‌اش> مي‌شناسند. بي تكلّف و ساده حرف زدن و مضمون‌هاي پيچيده را در قالب گويش بچه‌هاي جنوب شهر ريختن از مشخصه‌هاي او بود. اما بد نيست بدانيد احمد روزگاري سعي كرد با < اتيكت > كامل صحبت كند و ديگران را نيز وادار به آن كرد.

يادم نمي‌آيد چند ساله بودم، اما انگار <تازه دبستاني> بودم كه احمد آقا نمي‌دانم چه كتابي خوانده بود يا پاي صحبت چه كسي نشسته بود كه تصميم مي‌گيرد مبادي آداب باشد و فارسي را پاس بدارد و < فاخرگويي> كند و به زبان <فارسي ديواني> كه هيچ نسبتي با پرده‌هاي صوتي بچه‌هاي <وحيديه> نداشت صحبت كند. آن زمان احمد دوازده – سيزده سال بيشتر نداشت. از همان روزي كه خودش اقدام به <گردش زباني> كرد ما بندگان خداي يه لا‌ قبا را هم نه فقط <توصيه> كه <مجبور> به اين كار كرد.

مثلا‌ً مي‌گفت از اين پس هنگامي كه همديگر را صدا مي‌كنيم <آقا> يا <خانم> نبايد از قلم بيفتد يا اگر درخواستي از ديگري داريم كلمه <لطفاً> يا <خواهش مي‌كنم> فراموش‌مان نشود. في‌المثل به جاي آنكه بگوييد: <الا‌، اون نون و بده> از اين به بعد بايد تمرين كنيد و بگوييد <الهه خانم، از شما خواهش مي‌كنم پاره‌اي از آن نان را در اختيار بنده قرار دهيد.> ‌

ابتدا كه اين حرف را زد فكر كرديم شوخي مي‌كند و بازي در مي‌آورد. خنديدم و مسخره‌اش كرديم كه <برو بابا امد، مگه مي‌شه اينجوري حرف زد.> اصرار كرد و مثل معلم‌هاي سخت‌گير و بداخلا‌ق مدرسه ديهيم كه هميشه از آنها مي‌ترسيدم، حكم كرد كه بايد بشود و كلي صغري و كبري چيد كه بايد ياد بگيريم درست و محترمانه حرف بزنيم و دست آخر قبول كرديم. احمد بود ديگر، كاريش نمي‌شد كرد. ‌

تصور كنيد بچه‌هاي پاپتي نظام آباد را كه از ده كلمه كه هر بار مي‌شنيدند اقلا‌ً سه تايش <مهرورزي>هاي <‌‌مگو> است بخواهند خودشان را مجبور كنند <لفظ قلم> صحبت كنند و همه قواعد ادب و اصول ادبيات را در حرف زدن عاميانه‌شان مراعات كنند. حسابي خنده‌دار شده بود و ريسه مي‌رفتيم وقتي مي‌خواستيم جمله كوچكي را بر اساس ضوابط و مقررات احمد آقا كار سازي كنيم، راستش زندگي ساده ما را پيچيده هم كرده بود. تا مي‌خواستيم فكر كنيم، ببينيم درخواست ساده گرفتن تكه‌اي پياز را چگونه جمله‌بندي كنيم كه نمره بيست از آقا معلم بگيريم يكي از آن شش بچه ديگر كه كنار سفره حاضر بودند پياز بخت برگشته را زده و برده و خورده بودند و ما هنوز جمله‌مان را كامل نكرده بوديم. نيمكره چپ مغزمان كه مسوول فهم و توليد زبان است نمي‌توانست چنين اطلا‌عات عجيب و غريبي را تحليل كند. اصلا‌ً انگار <داده‌اي> نبوده كه پردازش شود هرچه جان كنديم نشد، كه در اين جان كندن احمد آقا با ما شريك بود. يك روز بيشتر طول نكشيد كه خود آن عالي مقام هم دريافت بهتر است خراميدن <كبك> را فراموش كنيم و <كلا‌غ وار> خودمان راه برويم و آتش بس داد. منتها ديگر ما ول نمي‌كرديم. تازه سوژه‌اي پيدا كرده بوديم براي خوش كردن و گذراندن <اوقات فراغت.> تا مدت‌ها هر از گاهي سر به سر احمد مي‌گذاشتيم و مي‌گفتيم و مي‌خنديديم و عصباني‌اش مي‌كرديم كه مجبور شود بگويد <بريد بابا شماها آدم نمي‌شيد

با ياد احمد بورقاني-احمد جلا‌لي

رفتنش به راستي ناگهان و نابهنگام بود؛ درست 40 روز پيش. احمد بورقاني اهل صفا و وفا بود، اهل فتوت و مروت، اهل خواندن و دانستن، اهل اخلا‌ق و تدين و دلبستگي‌هاي ديني و دوري از دنياطلبي، ترجمه احوال ديني به مروت و دوستي و اخلا‌ق و گرمي حضور براي همه كس دست نمي‌دهد و براي او دست داد.

اين اوصاف را اهل محله باصفاي او، نظام‌آباد، دوستانش و همه كساني كه با او خاطره دارند و از همه بهتر، خانواده عزيز و محترم او خوب مي‌دانند و همين‌ها بود كه خبر رفتن او را با تاملي دروني و دردآلود در احوال زندگي اين جهان ناپايدار توأم ساخت. ديدار چهره متدين و غمزده پدر شهيدپرورش و خانواده و فرزندان عزيزش در مراسم متعدد مربوط به او، اين تامل و تفكر را عمق بيشتري مي‌بخشيد.

اولين وصفي كه همراه نام او به خاطر مي‌آيد و نبودن او را سنگين‌تر مي‌نمايد، اين است كه حضورش هميشه شيرين و شاد بود. به يمن اين شيريني و شادي، خاطره‌اش همچنان شيرين و روحش شاد باد.

چشمي براي ديدن زندگی-محسن گودرزي

نوروزي كه مي‌آيد، اولين نوروزي است كه احمد بورقاني در ميان ما نيست. به اين مناسبت يادداشتي از محسن گودرزي را درباره آن مرحوم منتشر مي‌كنيم.يكي از راه‌هاي بازخواني تجربه مرحوم احمد بورقاني، نسبتي است كه او با جهان اجتماعي و تجربه ما از اين جهان پيدا مي‌كند. براي پرداختن به اين بحث نخست بايد مختصات جهان اجتماعي و پس از آن تجربه زندگي در چنين جهاني را دريابيم.

ما خود را در چگونه جهاني مي‌يابيم؟ اين جهان را چگونه تجربه مي‌كنيم؟ از ميان تجربيات مختلف، يكي بيم و حسرت از دست رفتن نظام اخلا‌قي است. نشانه‌ها و تحقيقات متعدد نشان مي‌دهند كه مردم نگران افول و كم‌رنگ‌شدن ارزش‌هاي اخلا‌قي در جامعه‌اند. صداقت، پايبندي به عهد، انصاف، شرافت و… بيش از پيش كمياب و كم‌رنگ شده‌اند. ‌ بازتاب ضعف اخلا‌قي را مي‌توان در رونق دروغ و افول اعتماد اجتماعي مشاهده كرد. دروغ نام مستعار انحطاط اخلا‌قي است و همه رفتارهاي غيراخلا‌قي را در خود جمع دارد. اگر در جامعه‌اي دروغ به اصل ضروري زندگي بدل شود، چيز چنداني در ذخاير اخلا‌قي آن باقي نمانده است. ‌ تجربه روزمره ما سرشار از بيم و اضطراب ناشي از زيستن در فضاي ضعف ارزش‌هاي اخلا‌قي است. سست شدن نظم اخلا‌قي و رها شدن اميال خودگرايانه در غياب مهار اخلا‌قي نكته‌اي مشترك در تجربه افراد است.گاهي به دليل تعريف محدود و ناديده گرفتن ابعاد اجتماعي آن، واژه اخلا‌ق طنيني سياسي و محدود‌كننده دارد. چنين معناي محدودي در اين نوشته مد نظر نيست. اخلا‌ق معنايي وسيع‌تر دارد. حتي گروه‌هاي بزهكار نيز بدون پايبندي به ارزش‌ها قادر به ادامه حيات نيستند. از اين منظر، اخلا‌ق قوام نظم اجتماعي است و جامعه و اجتماع را ميسر مي‌سازد. نه نفع و سود و نه قدرت قاهره به تنهايي قادر به ايجاد شرايط براي زيست جمعي نيستند. ‌ در عين حال، فضاي اجتماعي مملو از شعارها و سخناني در تجليل از امر اخلا‌قي است. فاصله ميان تصويري كه از زندگي و جهان خود ساخته‌ايم با آنچه در زندگي عملي تجربه مي‌كنيم، بسيار است. ‌ تاثر گسترده‌اي كه درگذشت احمد بورقاني در بين گروه‌هاي مختلف ايجاد كرده است با چنين تجربه‌اي از جهان اجتماعي نسبتي قابل تامل دارد. تحليل نقش مرحوم احمد بورقاني بيش از آنكه به كار شناخت او بيابد، براي شناخت دوره و شرايط زندگي ما مهم است. درگذشت او ما را متوجه گسست و تناقض‌هاي زندگي خود ساخت.براي تحليل زندگي فرهنگي و سياسي، شبكه روابط دوستي يا اجتماعي او بيش از هر چيز بايد به منش و زيست او پرداخت. تجربيات مختلف مرحوم احمد بورقاني در عرصه‌هاي فرهنگي، اجرايي و سياسي و نيز شبكه گسترده روابط اجتماعي به رغم همه تنوعي كه دارد، بازتابي از منش اخلا‌قي زندگي اوست. ‌ دو نكته را در زيست اخلا‌قي او مي‌توان برجسته ساخت؛ يكي ناديده انگاشتن منافع و فرصت‌هاي فردي يا به تعبير ديگر ارج نهادن به زندگي در پرتو ارزش‌هاي اخلا‌قي و آرماني و ديگري تعهد و پابيندي به ارزش‌ها با وجود ناسازگاري‌هاي زمانه. اين خصوصيات چنان آشكار بود كه دريافت آنها نيازمند كاوش عميق نيست. هر كس برخوردي گذرا با او داشت، به اين نكته پي مي‌برد. ‌

دوره مسووليت او در معاونت مطبوعاتي نمونه‌اي روشن از اين شيوه است. تا زماني كه ميدان را براي تحقق آرمان‌هاي خود مناسب يافت در سمت خود باقي ماند. چون ميدان را براي آن عهد مناسب نديد، از آن فاصله گرفت. هم پذيرش و هم كناره‌گيري او بر اساس اصل اخلا‌قي بود. مهم‌تر از تلا‌ش او براي آزادي مطبوعات، پايبندي او به ارزش‌هاي مورد نظرش بود كه او را متمايز مي‌ساخت. ‌ چنين نمونه‌هايي را بايد تجلي شيوه زندگي و چشم‌انداز او به زندگي تعبير كرد. همه اينها تظاهرات معنايي بودند كه او به زندگي داد و معنايي كه از زندگي مي‌خواست.

شخصيت‌هايي چون مرحوم بورقاني با منش اخلا‌قي خود يادآور فاصله ميان جهان واقعي با جهان مطلوب است. به واسطه وجود اين نوع افراد است كه ما گسست ميان اين دو جهان را تجربه مي‌كنيم و به آن آگاه مي‌شويم. شيوه زندگي او در مقابل تجربه‌اي است كه ما از جهان اجتماعي خود داريم. اين شيوه زيست اوست كه شكاف‌هاي زندگي ما را برملا‌ مي‌كند. در عين حال، امكان اخلا‌قي بودن را نشان مي‌دهد. ‌ به واسطه چنين نگاهي در حاشيه قرار مي‌گيرند و سازشان با زمانه نيرنگ‌باز كوك نمي‌شود. دوراني كه شيوه‌هاي فردگرايانه و دنبال كردن منافع فردي خارج از معيارهاي اخلا‌قي، روش رايج زندگي شده است. او و كساني مانند او بيش از پيش به حاشيه رانده مي‌شوند و هرچه بيشتر به حاشيه مي‌روند، خصوصيات زمانه ما را بيشتر آشكار مي‌كنند. صرف بودنشان، نقدي بر روح دوران ماست.شكاف دنياي ما نيز در همين فاصله است كه زيست‌اخلا‌قي را به عملي شجاعانه مبدل كرده است. شجاعت عملي ناساز با روال عادي و پذيرش خطر ناهمسازي است. در عين حال، شجاعت به ميدان آوردن سرمايه خود در ميانه نزاع است. او نه با كناره‌گيري از جهان بلكه از طريق مشاركت در آن اخلا‌قي بود. به شيوه‌اي تنزه‌طلبانه خود را از آلودگي جدا نمي‌ساخت بلكه در جهاني آشفته و متناقض در پي ارزش‌ها بود. ‌ تحليل و تجليل او بيش از آنكه تقدير از فرد او باشد، نشانه‌اي از تمايل به جهان آرماني است و خود بياني است از اينكه هنوز اندك شرري در دل براي بازگشت به ارزش‌ها باقي مانده است. از اين منظر، بورقاني اكنون همان چشمي است كه ما براي ديدن زندگي به آن نياز داريم.

سوگ‌یاد بورقانی در كانون توحید لندن

كانون توحید لندن در بعدازظهر آخرین شنبه از سال 1386 میزبان مراسم چهلمین روز درگذشت نابهنگام احمد بورقانی، معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد در دولت خاتمی و عضو هیات رئیسه مجلس ششم بود. این مراسم با عنوان «و قلم را هرگز…» به همت دانشجویان و با حضور كم‌نظیر ایرانیان مقیم لندن و چهره‌های برجسته فكری، سیاسی و فرهنگی برگزار شد. همه آمده بودند تا این بار حكایت روزهای تلخ و شیرین احمد بورقانی را از زبان سه تن از دوستان نزدیك و همكاران او بشنوند. برنامه با تلاوت سوره الرحمن و سپس قرائت زندگینامه احمد بورقانی به قلم فرزندش سهام‌الدین بورقانی آغاز شد و با پخش نماهنگی به یاد احمد بورقانی و سخنرانی جمیله كدیور، مسعود بهنود و عطا‍‍‍ءالله مهاجرانی ادامه یافت. جمیله كدیور، نماینده مجلس ششم و عضو هیات علمی دانشگاه الزهرا، شخصیت وعملكرد احمد بورقانی را از چهار منظر بررسی كرد. وی در بخش نخست و در بررسی جایگاه شخصیتی احمد بورقانی، شوخ‌طبعی، سعه صدر، یكرنگی، ساده‌زیستی، صراحت لهجه، فروتنی و سخاوت را از ویژگی‌های برجسته شخصیتی وی دانست.
این نامزد رد صلاحیت‌شده مجلس هشتم در ادامه سخنانش از نقش اثرگذار احمد بورقانی در حیطه مطبوعات در عصر اصلاحات گفت و از او به عنوان پایه‌گذار نهادهای مدنی نظیر انجمن صنفی مستقل روزنامه‌نگاران و داوری مستقل جشنواره مطبوعات یاد كرد. كدیور كه از سال 79 تا 83 در كنار بورقانی به عنوان نماینده مردم تهران در مجلس ششم فعالیت داشت، در بخش سوم سخنانش از حضور فعال و موثر احمد بورقانی در مجلس ششم و تحصن نمایندگان سخن گفت و از تنظیم اصلاحیه قانون مطبوعات به عنوان برگ زرین پرونده فعالیت سیاسی وی در مجلس یاد كرد.
سخنان مسعود بهنود، بیشتر از جنس خاطره و نقد بود. محمدرضا جلائی‌پور – مجری برنامه – در ابتدای برنامه از قیصر امین‌پور،‌ سید جعفر شهیدی، اكبر رادی، مهران قاسمی، آیت‌الله محمدرضا توسلی و احمد بورقانی به عنوان انسان‌های بزرگ و شریفی كه در ماه‌های اخیر درگذشته‌اند یاد كرده بود. مسعود بهنود، در ابتدا نام مریم فیروز را بر این فهرست افزود و یاد او را گرامی‌داشت. این روزنامه‌نگار و تحلیلگر سیاسی،‌ صحبت‌های خود را با خاطرات اولین روزهای دوستی‌اش با بورقانی كه بر سر كلاس مقاله‌نویسی شكل گرفت آغاز كرد و با ذكر خاطراتی در وصف شوخ طبعی او سخنانش را ادامه داد. بهنود طنز و شوخ‌طبعی احمد بورقانی را درست مثل گریه‌های كودكانه و معصومانه‌اش برخاسته از دل صاف و پاك و تیزهوشی او خواند و بیان بی‌پروای بورقانی را از ویژگی‌های منحصر به فردش دانست. فضای سنگین و غمگین حاكم بر سالن با خنده درآمیخت وقتی بهنود از خاطره روزهای تلخ ترور حجاریان و شوخ‌طبعی بورقانی سخن گفت؛ زمانی كه او در فضای سنگین بیمارستان به بورقانی به خاطر شباهتش به حجاریان پیشنهاد بازی در فیلم زندگی حجاریان را داده بود و بورقانی مشروط بر اینكه بهنود هم به جای سعید عسگر ایفای نقش كند آن را پذیرفته بود! بهنود در ادامه از چهار دوره در تاریخ صدسال اخیر ایران سخن گفت و دوره اصلاحات را به عنوان چهارمین دوره آزادی مطبوعات معرفی كرد. او سال‌های پس از استبداد صغیر – 1288 تا 1300 – را دوره اول، سال 1320 تا كودتای 28 مرداد 1332 را دوران دوم و دوران 6،5 ماه قبل از انقلاب تا سال 60 را به عنوان دوره سوم معرفی كرد كه در همه آنها آزادی مطبوعات موقتا محقق شد. به گفته بهنود هریك از این دوران‌های چهارگانه قهرمانان و قربانیانی داشتند كه هر دوره را با آنها می‌توان شناخت و معرفی كرد. بهنود دوران 13 ساله شهریور 1320 تا كودتای مرداد 32 را به عنوان دوره‌ای كه بیشترین قربانی را داشت دانست و از ترور حجاریان و برخورد روزنامه‌ها و حدود 150روزنامه‌نگار زندانی در دوره اصلاحات به عنوان قربانیان دوره چهارم یادكرد. وی افزود كه احمد بورقانی را از مهمترین قهرمانان و قربانیان این دوره می‌داند.
به اعتقاد بهنود روزنامه‌نگاران و آزادی‌خواهان ایران در هیچ‌یك از این چهار دوره از عوارض تندروی‌های دوره‌های پیشین درس نگرفتند و پس از سال‌های كوتاه آزادی مطبوعات، با زمستان سرد و طولانی محدودیت‌ها مواجه شدند. وی در پایان گفت كه بزرگترین خطری که جامعه مطبوعات را تهدید می‌کند، دستی است که جامعه هیجان‌زده ‏برای روزنامه‌نگار زده می‌شود و تاكید كرد كه روزنامه‌نگاری اصلاحات نیز از این آفت مصون نماند. عطاءالله مهاجرانی سومین و آخرین سخنران برنامه كانون توحید بود. وی با نقل این جمله از كتاب برادران كارامازوف داستایوفسكی كه «گاه یك خاطره خوب می‌تواند به زندگی معنا بدهد»، جریان اصلاحات را خاطره‌ای ملی خواند كه به زندگی ملت ایران معنا بخشید. مهاجرانی كه وزارت فرهنگ و ارشاد را در بخشی از دوران ریاست جمهوری خاتمی عهده‌دار بود از چند و چون انتخاب احمد بورقانی به عنوان معاون مطبوعاتی خود سخن گفت و افزود به‌رغم اصرار دوستان اصلاح‌طلب مبنی بر انتخاب گزینه‌های دیگر برای معاونت مطبوعات، شخصا از احمد بورقانی به جهت تبحر و مهارتی كه داشت برای پذیرش این پست دعوت كردم. وی تاكید كرد كه در وزارت ارشاد از هیچ‌یك از نیروهای حزبی كارگزاران استفاده نكرده‌ و در تمام معاونت‌ها از شخصیت‌هایی دعوت به همراهی كرده ‌است كه در حوزه مربوطه متخصص و خبره بوده‌اند. احمد بورقانی هم به باور مهاجرانی شایسته‌ترین گزینه برای مدیریت توسعه‌ فرهنگی در حوزه‌ مطبوعات بوده است.
مهاجرانی راه رسیدن به آزادی را به جاده هزارپیچ چالوس تشبیه كرد كه برای به سلامت گذشتن از آن باید بسی محتاط و باتدبیر بود و سرعت مجاز را رعایت كرد. وی در ادامه از اختلاف نظری خود با پاره‌ای از دوستانش از جمله سعید حجاریان، مصطفی تاج‌زاده و احمد بورقانی بر سر پروسه یا پروژه بودن اصلاحات صحبت كرد. مهاجرانی گفت: بورقانی به آزادی به عنوان یك فرصت می‌نگریست كه باید نهایت استفاده را از آن برد، اما از نظر من آزادی نه یك پروژه كه یك پروسه فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بود كه باید برای آن در بلندمدت استراتژی و روش و سازماندهی می‌داشتیم. مهاجرانی در پایان سخنانش با ذكر پاره‌ای از فضائل اخلاقی احمد بورقانی،‌ از او و جریان اصلاحات به عنوان یك خاطره درخشان نزد ملت ایران یاد كرد.
حضور بسیاری از فعالان و دانشجویان ایرانی در میان جمعیت به بخش پرسش و پاسخ جذابیت بیشتری بخشید. مسعود بهنود در پاسخ به یک سوال در رابطه با علت عدم ‌یأس سیاسی پس از دوم خرداد بر خلاف دوره‌های قبل، آزادی را امری پیوسته تعریف كرد كه امكان انقطاع كامل آن هیچ‌گاه وجود ندارد و تنها میزان آن كم و زیاد شده است. بهنود در ادامه با تایید سخنان مبنی بر عدم‌حاكم شدن یأس و ترس پس از دوران اصلاحات، تاثیر گفتمان اصلاح‌طلبی بر زبان دولتمردان را مثبت ارزیابی كرد و این تغییرات مثبت را از بركات اصلاحات دانست.
جمیله كدیور در پاسخ به یكی از سوالات، خود ایرانیان و فرهنگ استبدادزده حاكم بر ذهن آنان را مهمترین سد اندیشه در ایران خواند. بهنود نیز در پاسخ به همین سوال فهم ایرانیان و حتی اندیشمندان ایرانی از آزادی، قانون و آزادی را «فهمی شیك» و منقطع از واقعیت‌های اجتماعی و تاریخی قلمداد كرد. او به عنوان مثال از یكی از اظهارات اخیر اكبر گنجی ابراز شگفتی كرد كه گفته بود با آمدن دموكراسی مسئله هسته‌ای ایران هم حل خواهد شد. بهنود عدم‌تعادل و افراط و تفریط را از آفات مطبوعات دوم خرداد خواند. وقتی بهنود به نقل از ماشاءالله شمس الواعظین، ایرانیان را در استبداد، صبور و در آزادی، عجول توصیف كرد، عطاءالله مهاجرانی خود شمس‌الواعظین را هم مصداق حرفش خواند و در میان خنده حضار ادامه داد: اگر اندیشه درست تولید و طرح شود موانع كمتری در برابرش قرار می‌گیرد. نباید تولید اندیشه را با موضع‌گیری سیاسی اشتباه گرفت.
مهاجرانی در پاسخ به سوال یكی از مخاطبان مبنی بر افق فعالیت‌های سیاسی‌اش در آینده، تاكید كرد كه 25 سال اول عمر را به آموختن و 25 سال دوم را به سیاست پرداخته و مصمم است كه مابقی عمر را تنها صرف ادبیات و پژوهش كند. وی كه با وجود درخواست یكی از حضار در واكنش به مصاحبه اخیر علیرضا حقیقی سخنی نگفته بود،‌ در پاسخ به پرسشی دیگر گفت: من هیچ‌گاه با استعفای احمد بورقانی موافق نبودم و بحث مدیریت چریكی هم ابتدا توسط خود احمد مطرح شد. مرحوم بورقانی در جلسه تودیعش گفت كه قبل از پذیرفتن پست معاونت مطبوعات، خود به كوتاهی عمر فعالیتش واقف بوده، درست مثل چریكی كه می‌داند عمر مبارزاتی‌اش كوتاه است. مهاجرانی گفت كه با نگاه چریكی به فعالیت در عرصه فرهنگ مخالف بوده و بورقانی از این مخالفتش كاملا آگاهی داشت. وی در ادامه افزود كه اگر امثال احمد بورقانی 8 سال مداوم به مدیریت توسعه فرهنگی و سیاسی می‌پرداختند،‌ اصلاحات اكنون كمتر از ضعف نهادی رنج می‌برد. سوگ‌یاد احمد بورقانی در كانون توحید لندن در حالی به پایان رسید كه دوستداران احمد بورقانی پس از سه ساعت درآمیخته با اشك و خنده، مدتی را به گپ و گفت غیررسمی با سخنرانان برنامه گذراندند؛ در سالنی كه بر دیوار سفید و بلند آن تصویر خنده معصومانه و نگاه آرام احمد بورقانی نقش بسته بود.

چهل روز بعد؛ بورقاني ها از مي گويند؛ حضورش پررنگ تر شده است-روزنامه اعتماد ملی

<زند گي را فرصتي آن قدر نيست كه در آيينه به قدمت خويش بنگرد يا از لبخنده و اشك، يكي را سنجيده گزين كند> اما انگار در همين فرصت كوتاه و جانكاه هم مي توان چنان عاشقانه زيست كه جاودانگي رازش را با تو در ميان بگذارد. در كوچه پس كوچه هاي قديمي نظام آباد، خانه اي هست كه اين روزها در و ديوارهايش را با پارچه هاي سياه پوشانده اند.

خانواده بورقاني در غم از دست دادن احمد بورقاني سياه پوشيده اند. عزادارند اما با روي خوش و مهرباني ميهمان مي پذيرند و چنان صميمي و يكدل از روزگار شيرينشان با همسر و پدري كه امروز چهل روز از مرگ نابهنگامش مي گذرد حرف مي زنند كه گويي هرگز از ميانشان نرفته و مرگ، پايان ماجراي آنها نبوده. انگار كه مرگ، اسم كوچك زندگي است كه آنها اينچنين آرام و صبور بر زبان مي آورندش. فاطمه هادي و سه فرزندش، زهرا، كمال الدين و سهام الدين در اتاق ساده و فروتن پذيرايي نشسته اند. عكس احمد بورقاني در قابي بزرگ بالاي سرشان است و در حاشيه آن نوشته شده: <عاش سعيدا و مات سعيدا.> دور تا دور اتاق را رديف كتاب هايي گرفته اند كه يادداشت ها و نشان هاي پدر خانه را در خود دارند. قرار است از احمد بورقاني بگوييم و سخت است كه خانواده اي تااين حد دلبسته هم سرزخمي كه هنوز خونابه چكان است را باز كنند اما بورقاني ها حقيقتا بازماندگان خلفي براي احمد بورقاني هستند كه يكسره طنازي و شيريني و < شعبده باز لبخند در شب كلاه درد > بود. اين خانه مردي را از دست داده كه همه را مجاب مي كند بيش از آنكه از مرگش سخن بگويند از زندگي اش ياد كنند و خاطرات خوب با او بودن و از همين جاست كه گفت و گوي مفصل ما به جاي آنكه به رسم كليشه مرسوم اندوهناك باشد، طربناك از آب در مي آيد.

***********

برادران با هم تعارف مي كنند. سهام به كمال : تو شروع كن.

كمال الدين : نخير شما بفرماييد…كارهاي سخت را به من پاس ندهيد.

( همه مي خندند )

سهام الدين : مامان شما نمي خواهيد شروع كنيد؟

فاطمه هادي: من كه اصلاقرار نبود زياد حرفي بزنم. چقدر جنستان خراب است شماها.

كمال الدين : باشد من فداكاري مي كنم و شروع مي كنم و براي شروع هم از يادداشت آقاي كاشي استفاده مي كنم كه درباره پدرم گفته بود آقاي بورقاني فراتر از قاعده فهم من بود چون در داد و ستدهاي اين دنيا نمي گنجيد و واقعا هم بابا همين طور بود. هميشه بيشتر در جهت منافع ديگران حركت مي كرد تا خودش. چه در خانواده و چه در رابطه با ديگران. اصلاتعاملي كه با اطرافيانش داشت چه در حوزه سياست، چه با مردم و چه با دوستانش هميشه با همين قاعده و مستثني از قواعد داد و ستدي معمول بود كه مي گويند خب اگر تو كاري براي كسي مي كني انتظار داري كه ديگران هم كاري برايت بكنند يا بالعكس. براي هر كس هر كاري كه مي كرد چه بزرگ و چه كوچك هيچ توقع متقابلي از او نداشت و اين به نظرم مهم ترين ويژگي بابا بود….. خب مامان حالاشما ادامه بده.

فاطمه هادي : احمد به نظرم در سه كلمه عشق و ايثار و ازخودگذشتگي خلاصه مي شد. اين رفتار را هم با همه يكسان داشت، از دوست و همسر و همسايه گرفته تا اهل فاميل. ( سكوت مي كند و نمي تواند ادامه دهد. سهام به كمكش مي آيد)

سهام الدين : احمد بورقاني صفاتي داشت كه جمع شدن همه شان با هم در يك آدم كمي عجيب به نظر مي رسد. اما در اين ميان <اهل مدارا بودن > پدرم يكي از مهم ترين ويژگي هاي او بود و اين را در رفتار و تعامل فردي و جمعي اش به وضوح مي شد پي گرفت. اين آدم آنقدر ويژگي هاي خاصي داشت كه ما كه خانواده اش بوديم؛ من و كمال و زهرا و مادرم، هميشه خودمان هم درباره اش بحث مي كرديم. راستش خودمان هم خيلي چيزهايش را نمي فهميديم چون رفتار و سبك زندگي اين آدم در هيچ دو دو تا چهارتايي نمي گنجيد و اصلابا منطق زمانه ما جور درنمي آمد. به قول آقاي جلايي پور با <حاشيه نشين ها> ارتباط خيلي خوبي برقرار مي كرد. بارها تكرار شده بود كه مثلادر خيابان با هم مي رفتيم و بابا ميوه براي خانه خريده بود؛ مثلاكارگري را مي ديديم كه توي گرما دارد سر ساختمان كار مي كند. بابا چند تا ميوه درمي آورد و به كارگر مي داد. اوهم تعجب مي كرد و نمي فهميد چرا اين آدم دارد اين كار را مي كند. نه اينكه خيلي كار بزرگي باشد اما غيرمعمول بود. اين همه تلاش اش براي خوشحال كردن ديگران آن هم در اين دنياي ما غيرمعمول بود. مي گفت: <نمي داني حالاچقدر اين كارگر حال مي كند كه همين ميوه كوچك را به او داديم.> مي گفت با همين كارهاي كوچك مي توان حتي براي يك كارگر معمولي خوشحالي به ارمغان آورد. احمد بورقاني همان قدر كه با يك هم محلي قديمي دوست بود و با او رفاقت مي كرد از طرف ديگر با يك سياستمدار خيلي خشك و جدي هم ممكن بود صميمي باشد و بدون هيچ مرزبندي اي بگويد و بخندد. پدرم آدم خشكي نبود. از زندگي لذت مي برد.

زهرا : علاوه بر اينكه پدرم بهترين < بابا > بود بهترين <دوست> هم بود يعني تمام حرف هايي را كه خيلي راحت با دوستانم مي گفتم به راحتي مي توانستم با پدرم هم مطرح كنم يا هر وقت حتي كوچك ترين كاري كه داشتم اگر به او مراجعه مي كردم غيرممكن بود كه <نه > بگويد. ( گريه اش مي گيرد.) از كوچك ترين بحث درسي گرفته تا بحث هاي روز و سياسي و ساده ترين بحث هايي كه مثلاآدم بيشتر آنها را با دوستانش مطرح مي كند من با پدرم مطرح مي كردم. در همان مدت زمان كوتاهي كه من را تا دانشگاه مي رساند كلي با هم بحث مي كرديم. از استادانم مي پرسيد و اينكه در ترم جديد قرار است چه كنم و چه برنامه اي داشته باشم. درباره درس ها با هم حرف مي زديم و چون خودش هم خيلي به ادبيات علاقه داشت درباره رشته تحصيلي من خيلي علاقه نشان مي داد. هميشه توصيه مي كرد كه كلاس دكتر شفيعي را از دست ندهم. يكي از آرزوهايش اين بود كه بيايد سر كلاس دكتر شفيعي كدكني.

شما ادبيات خواند ه ايد؟

بله.

هم رشته ايم پس.

كمال الدين: شايد حرف زهرا اشاره داشته باشد به اين هنر پدرم كه مي توانست در زمان خيلي كوتاهي خود دروني اش را عرضه كند و راه را هم باز مي كرد تا تو هم درونت را عرضه كني. لازم نبود حاشيه بروي يا مقدمه بچيني براي گفتن حرف هايت.حرف آخر را اول مي ز د تا تو راحت شوي. از روي رفاقت با ما رفتار مي كرد و رفاقتش هم عميقا منطقي و واقعي بود. بدون اغراق مي توانم بگويم حرف هايي بود كه من حتي به دوستم هم نمي توانستم بگويم اما خيلي راحت با بابا آنها را در ميان مي گذاشتم.

سهام الدين: مدام از وجهه پدر بودنش مي كاست و بيشتر رفيق بودنش را براي ما متجلي مي كرد. براي همين وقتي كه مي نشستي تا با او حرف بزني ديگر در ذهنت محاسبه نمي كردي كه اين آدم پدر توست؛ رفيقت بود. يادم مي آيد روزگاري كه ما تازه وارد سن بلوغ شده بوديم ناگهان حرفي مي زد كه ما باورمان نمي شد كه او اين حرف را گفته. بعد هم خيلي خونسرد و عادي مي گفت: <خب مگر چه اشكالي دارد؟ ما هم بله>!!

به اين ترتيب خيلي لطيف و نرم و بدون اينكه تو خودت هم متوجه بشوي كه دارد چه مي كند فضاي تو را طوري تغيير مي داد كه احساس كني او هم با حس و حال تازه تو آشنا است و مي تواني به عنوان يك رفيق خوب رويش حساب كني.خيلي وقت ها ما حتي در نوع خطاب كردنمان نسبت به پدرمان شوخي و مزاح مي كرديم. خيلي وقت ها به اسم كوچك صدايش مي كرديم.مي گفتيم: <سيد>، <احمد>، <حاجي>،

<احمد آقا> و خودش هم هميشه همين طور با ما مراوده مي كرده و مثلامي گفت: <ميرزا سهام.>

از ابزار شوخي و مزاح به بهترين شكل ممكن و به جاي خود استفاده مي كرد. هيچ وقت هم زياده روي نمي كرد كه طرف مقابل از حد خودش خارج شود و همين باعث مي شد كه تو هر وقت هر مشكلي در هر زمينه اي داشتي پيش از هر كس ديگر، پيش از هر دوست ديگر به ياد او بيفتي. همان طور كه روي رفيقت حساب مي كني. همان طور كه مثلابه رفيقت مي گويي بيا برويم قدم بزنيم من هم از پدرم مي خواستم با هم قدم بزنيم و مثلادرباره فلان كتاب با هم بحث كنيم. واقعا هم مهم نبود كه موضوع كتاب چيست و چقدر با طرز فكر پدرم هماهنگ است. صرف اين قدم زدن و اين بحث كردن درباره يك كتاب بهانه اي مي شد كه درباره خيلي چيزهاي ديگر هم با هم حرف بزنيم. گاهي مشكلاتي پيش مي آمد كه واقعا از خودت مي پرسيدي من با كدام يك از رفقايم مي توانم اين مشكل را در ميان بگذارم كه هم خالي بشوم و هم اينكه شايد چاره اي براي دردم پيدا كنم. اما به هر كس كه فكر مي كردم اول و آخرش به بابا مي رسيدم و مي دانستم كه اگر با او چيزي را در ميان بگذارم قطعا يك جوري قانعم مي كرد.

كمال الدين: سيستم اقناعي پدرم اصلاچيز عجيبي بود. هميشه خيلي درست و دقيق استدلال مي كرد و هميشه مي شد روي او حساب كرد.

كمال الدين: اين ويژگي هاي بابا البته فقط در مورد خانواده اش نبود. بلكه با همه همين طور بود. من البته نه روزنامه نگاري كار كردم و نه در جمع هايي كه مثلاسهام بوده حضور داشته ام. اما بعد از مرگ بابا كه يادداشت هاي دوستان و آشنايان را درباره اش خواندم، ديدم كه بابا فقط با ما اين طور نبوده بلكه ما هم به عنوان خانواده او تنها سهمي از اين روش و رفتار و منش پدر را داشته ايم. خيلي هاي ديگر هم همين روابط را با پدرم داشته اند و دقيقا به اندازه وقتي كه به ما اختصاص مي داده براي ديگران هم مي گذاشته است. در فاميل هم همين طور بود درباره همه چيز همه اهل فاميل با پدرم مشورت مي كردند. محور بودنش همه جا حفظ شده بود.

سهام الدين: موقع تشييع پيكر احمد بورقاني، گروه هاي مختلفي را مي ديدم كه دسته دسته ايستاده بودند و با وجود اينكه گروه ها ربط چنداني به هم نداشتند اما همه با او دوست بودند و همه مي گفتند كه محور رفاقت و حلقه وصلمان احمد بورقاني بود. خيلي ها مي گفتند تمام لطف جلسات ما حضور احمد بورقاني بود، ما بعد از مرگ پدرم با آدم هايي رو به رو شديم كه اصلاتصورش را هم نداشتيم كه طرف مشورتشان پدرم بوده باشد اما اينها مي آمدند و مي گفتند كه بله ما مشاورمان را از دست داديم.

فاطمه هادي: اين روابط را احمد با خانواده خودش هم داشت. حتي با پدرشان. پدرش هر وقت هر كاري مي خواستند انجام بدهند و نياز به مشاوره داشتند حتما با احمد در ميان مي گذاشتند با وجود اينكه دو تا دختر بزرگتر و داماد داشتند اما حرف آخر را بايد حتما از احمد مي شنيدند.

زندگي در كنار چنين مردي قطعا هم خيلي مي تواند اطمينان بخش باشد و هم ممكن است آدم احساس كند كه در سايه اين همه كمال چنين مردي قرار گيرد…

فاطمه هادي : راستش مي ترسم نتوانم آنطور كه بايد و شايد آن چيزي را كه شايسته است بگويم.من خيلي هم اهل مطالعه نيستم البته ايشان مرا خيلي مجبور به مطالعه مي كرد هميشه مي گفت اگر بيايم ببينم غذايي روي گاز نيست اصلاناراحت نمي شوم – با اينكه خيلي هم آدم شكمويي بود. ( همه مي خندند- ) و اگر ببينم كتابي دستت هست و داري مطالعه مي كني برايم لذت بخش تر است. هميشه حرفش اين بود كه مطالعه كن و از بحث روز دور نباش. مي گفت رمان هاي روز را بخوان و در جريان اخبار روز باش. من هم كه هميشه از اخبار و سياست بيزار بودم و هستم و براي همين هم دوران معاونت مطبوعاتي آقاي بورقاني سخت ترين دوران زندگي ما بود. مشغله كاري ايشان در آن دوران خيلي زياد بود و بچه ها هم در سن بلوغ بودند و بيشتر از معمول به ايشان احتياج داشتند و خب بالاخره دو پسر پشت سر هم بودند كه مشكلات خاص خود را داشتند. من گاهي انتقاد مي كردم كه احمد تو داري بچه ها را فنا مي كني و او هم هميشه مي گفت دارم براي بچه هاي همه كشورم كار مي كنم.

سهام الدين : البته اين استدلال را مي كرد اما خب در ميان آن همه مشغله هم باز هواي ما را به روش خودش داشت.

فاطمه هادي: بله البته. مثلااز وقتي كه بچه ها تنها هفت، هشت سال داشتند ما سعي مي كرديم هفته اي يك بار يا ماهي يك بار جلسه ميزگرد خانوادگي داشته باشيم.در اين جلسات هر كس هر انتقاد و گلايه اي كه داشت مطرح مي كرد و فضاي خيلي خوبي براي آموزش بچه ها بود.

زهرا : بله خيلي خيلي خوب بود. اولش كه به جاي اين جلسات صندوق انتقادات و پيشنهادات داشتيم.

فاطمه هادي: بله صندوقي درست كرده بوديم و قرار بر اين بود كه هر كس هرانتقاد و پيشنهادي نسبت به بقيه اعضاي خانواده دارد آن را بنويسد و بدون اسم بيندازد داخل صندوق و مثلااگر بچه ها خجالت مي كشند كه گلايه شان را بگويند آن را بدون نام در صندوق بيندازند كه بعدها هم اين برنامه تبديل شد به جلسات ميزگرد.يعني به اين شكل و با رفاقت با همه تعامل داشت و همين را هم به همه ما ياد داده بود.گاهي مثلادلخوري كوچكي پيش آمده بود ميان بچه ها كه ما متوجه نشده بوديم يا متوجه شده بوديم و مي خواستيم با گفت وگو حلش كنيم، در اين مواقع ميزگرد مي گذاشتيم و همه با هم حرف مي زديم.اين طور بود كه بچه ها هم در خانه فضاي راحتي داشتند چون مي دانستند كه هر حرفي را راحت مي توانند در اين جمع بيان كنند و خصوصي ترين حرف هايشان را به ما مي گفتند.

با وجود همه زيبايي هايي كه از آن حرف مي زنيد اما به نظر مي رسد زندگي در كنار مرداني با چنين ويژگي هايي، مرداني كه به قول كمال الدين فراتر از دادوستدهاي معمول روزگار رفتار مي كنند از يك طرف به لحاظ انساني و اخلاقي فوق العاده است و از طرف ديگر ممكن است خيلي با عقل معاش و نوع زندگي امروز كه همه به دنبال همه جور فرصت براي مرفه تر و تجملاتي تر زندگي كردن هستند، جور در نيايد. شما در اين زمينه انتقادي به ايشان نداشتيد؟

كمال الدين : بيشترين اعتراض را اتفاقا من مي كردم. اوايل و بچه تر كه بودم كه خيلي. هميشه گلايه داشتم. مي گفتم چرا شما عضو هيات رئيسه مجلس هستي و بعد سوار اين رنوي قديمي مي شوي؟ چرا خانه ما بايد اينجا باشد؟ چرا فرش ما بايد اين باشد؟ من خودم اعتراض كننده اول بودم. اما او خيلي راحت ما را مجاب مي كرد. حتي وقتي كه به اصرار ما پژو خريد هم باز سوار رنو مي شد و مي رفت مجلس. يادم مي آيد كه يك سال تابستان بود. بابا صبح ها مي رفت دوش مي گرفت و شوخي كنان مي آمد بيرون و در راه هم كمي از هيكل خودش تعريف مي كرد و ما را مي خنداند و بعد حاضر مي شد كه ما را با رنو به مدرسه برساند. توي رنو كه مي نشست مدام عرق مي كرد. در ماشين هم جا نمي شد و خودش را مدام با دستمال خشك مي كرد.

سهام الدين : رنوي بابا هم براي خودش پديده اي بود ديگر.كف ماشين از سمت شاگرد سوراخ بود و بابا يك بشقاب فلزي گذاشته بود روي آن… ( خنده جمع )

كمال الدين : بله. به محض اينكه توي ماشين مي نشست با ذوق و شوق مي گفت كه بشقاب را بگذاريد روي آن سوراخ…من يك بار كه ديگر خيلي لجم گرفته بود گفتم: <بابا جان به نظر شما اين ريا نيست كه با اين رنو رفت و آمد مي كني و مدام هم عرق مي كني و سر و صورتت را پاك مي كني؟> گفت: <ببين كمال جان، دارم برخلاف ميلم رفتار مي كنم.> بعد ماشين را پارك كرد كنار. گفتم: <چرا كنار زدي بابا؟ > گفت: <حالاشما برو يك بسته دستمال كاغذي براي من بخر كه دستمال هايم تمام شد > !

سهام الدين : اين پژو را هم به اصرار ما خريده بود. ما هر سال مي گفتيم اي بابا ما را يك مسافرتي ببر، دلمان گرفت. مي گفت : با رنو كه نمي شود مسافرت ! و خلاصه ما آنقدر گفتيم و گفتيم كه اين ماشين را خريد. مدام هم دست ما بود البته و خودش زياد سوار آن نمي شد.تازه بعد از تصادف هاي ما و وقتي كه ماشين از قيافه خارج شد پدرم سوار پژو مي شد.

زهرا : يكي از خوبي هاي بابا كه نبايد فراموش شود هم اين بود كه مي گفت از زندگي در هر شرايطي كه هستيد سعي كنيد از همان شرايط و با همان ويژگي ها لذت ببريد و واقعا هم همين كار را مي كرد. ممكن بود ما مثلابتوانيم موقعيتي خيلي بهتر از اين داشته باشيم اما بابا هميشه با خونسردي مي گفت از همين چيزي كه الان داريد لذت ببريد.

فاطمه هادي : حرف اصلي اش در اين مواقع كه از طرف ما مورد سوال قرار مي گرفت اين بود كه هيچ كس از رفاه و داشتن بهترين زندگي بدش نمي آيد اما شما بايد جوري زندگي كنيد كه كسي آمد خانه تان و رفت حسرت زندگي شما را نخورد. به هر حال احمد چنين منشي داشت. حتي ما يخچالمان كه سوخته بود ايشان اجازه نمي داد يخچال خارجي بخريم. ما مي گفتيم بابا يخچال خارجي بهتر است دوامش بيشتر است و ايشان مي گفت: <نه، ما بايد به فكر توليدات داخلي باشيم. > يك بار هم كه من يك گاز خارجي خريدم ايشان آنقدر انتقاد كرد كه من هنوز هم وقتي اين گاز را مي بينم عذاب وجدان دارم.

سهام الدين : يا ماجراي زيلوها…

فاطمه هادي : بله، دو تخته زيلو ايشان خريد و با خودش آورد. نمي دانيد چقدر ذوق مي كرد.

كمال الدين: ( به زيلويي كه كف اتاق پهن است اشاره مي كند ) مي بينيد كه چقدر هم زشت است؟

(همه مي خندند )

فاطمه هادي: يك فرش دستباف هم داشتيم كه مال زمان ازدواج ما بود و اصلانخ نما شده بود اما احمد نمي گذاشت آن را جمع كنيم. تا همين شش سال پيش هم اين فرش بود. آن موقع احمد نماينده مجلس بود.

بالاخره اجازه دادند اين فرش را جمع كنيد؟

كمال الدين: نه، به اين سادگي كه شما مي گوييد !

فاطمه هادي : آنقدر نخ نما شده بود كه مي شد نقشه اش را كاملاديد. بالاخره ما اين فرش را جمع كرديم و چند تا فرش بالارا جاي آن انداختيم.در نتيجه اينجا مانده بود بدون فرش و فقط موكت داشت. بعد احمد گفت به آقاي رضا تهراني سفارش داده ام كه برايمان از يزد زيلو بگيرند. كلي هم درباره اين زيلوها تبليغات كرد كه كار دست يك عروس خانم است و حالامي خواهد جهيزيه بخرد و آنها را گذاشته براي فروش. بعد هم زيلوها را آورد و انداخت همين جا در سالن پذيرايي. پدر شوهرم كه آمد و اتاق را با اين زيلوها ديد خيلي ناراحت شد و از من پرسيد كه آخر تو چرا قبول مي كني؟ اما من و بچه ها هم هر چيزي كه احمد دوست داشت را دوست داشتيم واقعا. احمد مدام روي اين زيلوها دست مي كشيد و مي خوابيد روي آنها و واقعا لذت مي برد.

سهام الدين: پدرم در اوج اينكه مي توانست زندگي واقعا مرفهي داشته باشد اما قناعت را انتخاب كرده بود و از آن لذت مي برد.

كمال الدين: خيلي هم دوست داشت در لذت بردن ديگران نقشي داشته باشد.از لذت بردن و خوشحال بودن ديگران واقعا شاد مي شد.

سهام الدين : هميشه هم توصيه اش همين بود كه تا مي توانيد ببريد. مي گفت اگر آدمي توانست از داشته هايش به ديگران بدهد خيلي راحت تر مي تواند زندگي كند.

فاطمه هادي: در دوراني كه احمد در خبرگزاري بود بچه ها خيلي كوچك بودند و ما در منزل پدر احمد زندگي مي كرديم و شرايمان خيلي سخت بود.البته شرايط جنگ هم بود كه واقعا شرايط سختي بود اما همان موقع هم وقتي انتقادي به احمد مي كردم ايشان مي گفت: <الان سخنگوي ستاد تبليغات جنگ هستم و از طرف صنف طلافروش با من تماس گرفته اند كه شما وقتي كه مارش عمليات شروع مي شود فقط به ما خبر بدهيد، ما قول مي دهيم كه زندگي شما را تا آخر عمرتان تامين مي كنيم.> از من مي پرسيد: <شما از اين پول ها مي خواهي؟ > و من هم البته نمي خواستم. اما احمد حتي اضافه كاري هايش را هم درست نمي گرفت و حتي همان پول كمي را هم كه مي گرفت تا به خانه برسد مقداري از آن را بخشيده بود. مي خواهم بگويم اگر مي خواست در همان اوايل دهه شصت مي توانستيم بار زندگي مان را ببنديم اما او نمي خواست و اهل اين امور نبود. ما حتي خانه مان را هم با كلي قرض و فروش يك سري چيزها خريديم و آن خانه را كه خريديم و اثاث كشي كرديم ايشان گفت من ديگر از خدا چيزي نمي خواهم. اولين آرزوي مرگ را آقاي بورقاني در همان خانه كرد و گفت از خدا ديگر چيزي نمي خواهم. زن و بچه كه دارم. خانه هم خريدم و خيالم بابت همه چيز راحت است و الان آماده ام كه بميرم. البته هر شب اشهد مي گفت و سه بار قل هو الله مي خواند و يك مواقعي هم خودش را مي زد به مردن و سر به سر ما مي گذاشت.مي گفتم احمد اين كارها را نكن و او همان طور به شوخي وخنده مي گفت ما بايد هميشه براي رفتن آماده باشيم و واقعا هم همه ما را براي رفتن اش آماده كرد. به خصوص در اين دو ماه اخير، الان كه به عقب برمي گردم مي بينم مدام داشته تدارك مي ديده و ما را آماده مي كرده است. حتي سفارش هايي به پدرش كرده بود.

پس اين اواخر از مرگ حرف مي زدند؟

زهرا : از مرگ كه هميشه حرف مي زد. (مي خندد) گاهي توي ماشين كه بوديم شروع مي كرد به الرحمن خواندن.من را نشان مي داد و مي گفت دختر گريه كن باباست و ما هم واقعا گريه مي كرديم.براي خودش ختم واقعي برپا مي كرد.

كمال الدين : من را هم كه به مدرسه مي برد ختم مي گرفت و خودش را خطاب مي كرد كه <جنت مكان، خلدآشيان مرحوم احمد بورقاني فراهاني… بعد مي گفت از بستگان هم آقا سهام اينجا هستند. دكتر كمال الدين بورقاني كه البته به علت تاخير پروازشان متاسفانه اينجا تشريف ندارند. بعد هم رو مي كرد به من كه : < اي پسر ! حداقل براي ختم من بيا > ! و من آن موقع هنوز دبيرستاني بودم. اصلاقرار نبود براي تحصيل از ايران بروم و اتفاقا همين طور هم شد و راست مي گفت من آخرش هم نرسيدم… گريه اش مي گيرد.)

خانم هادي چطور با آقاي بورقاني آشنا شديد؟

فاطمه هادي : خودشان كه مي گفتند از وقتي من 12 سالم بوده ايشان دنبال من بوده !

دختر همسايه بوديد؟

فاطمه هادي : بله ديگر. برادرم هم با ايشان همكلاسي بودند و ايشان حتي روپوش هاي مدرسه راهنمايي من را به ياد داشتند كه بعدها هميشه مي گفتند ببين از همان موقع من چشمم به دنبال تو بوده.

آقاي بورقاني آن موقع چند سال داشتند؟

فاطمه هادي : شانزده سال داشتند .

سهام الدين : ماشاء الله !

(همه مي خندند)

بعد شما يعني اصلاحواستان نبود ديگر؟

فاطمه هادي : نه به خدا. من ؛نه. از زماني كه خب من هم كمي متوجه ايشان بودم، مثلامي گفتم اين دوست برادرم چه پسر خوبي است !

(خنده و شيطنت بچه ها )

زهرا: بله. مثلابابا بولتن مي آورده دم در براي برادر مامان. بعد نمي دانم چرا هميشه مامان اشتباهي در را باز مي كرده.

كمال الدين : ولي من مي دانم.

فاطمه هادي : اي بدجنس ها ! من را تك گير آورده ايد؟ اصلاخانواده ايشان من را زيرنظر داشتند و من واقعا نمي دانستم. قبل از آن هم احمد براي برادر من بولتن مي آورد. من هم اوايل واقعا نمي داستم ايشان بولتن ها را به خاطر من مي آورد دم در خانه. خب من هم البته مي رفتم در را باز مي كردم و بدم هم نمي آمد كه ايشان را مي ديدم.مي خندد….البته چيزي نبود و با كمال ادب و رودربايستي بود…

سهام الدين : بله. همه اين توضيحات را مي نويسند. شما نگران نباشيد.

زهرا : بله ديگر بالاخره نيتتان ازدواج بوده !

فاطمه هادي : من اولين بار در ختم مادربزرگ احمد فهميدم كه ايشان با خانواده اش موضوع را مطرح كرده. فروردين شصت بود كه من داشتم امتحانات چهارم دبيرستان را مي دادم كه خانواده احمد براي خواستگاري آمدند. مراوده ما هم قبل از ازدواج فقط در حد همان سلام و عليك بود.

كمال الدين : البته باباي ما هم، عكس هاي جواني اش را كه ديده ايد؟ خوش تيپ بود آن موقع !

فاطمه هادي: بله، خب بودند اما ما فقط سلام و عليك داشتيم. فاميل ها فكر مي كردند كه ما مثلاقبل از ازدواج با هم بيرون مي رفتيم يا…

كافي شاپ مي رفتيد مثلا…

(همه مي خندند)

فاطمه هادي : بله. مثلافكر مي كردند كافي شاپ مي رفتيم كه البته ما حتي بعد از ازدواج هم از اين كارها نكرديم. آن موقع كه كافي شاپ نبود. بعد هم كه ما ازدواج كرديم فقط دعاي كميل مي رفتيم. (همه مي خندند )

فاطمه هادي : باور كنيد. حتي براي خواستگاري اصلاخود احمد همراه خانواده ش نيامد. ما تا بعد از عقد با هم حرف نزده بوديم. بعد كه عقد شديم احمد به من گفت كه دانشجوست و الان انقلاب فرهنگي است و تازه آمده ام خبرگزاري و خانه پدرم هم زندگي مي كنم.

زهرا : واقعا چه به موقع !!

كمال الدين : ازدواج هاي انقلابي بوده ديگر!

فاطمه هادي : پدرم خيلي احمد را دوست داشت و آخرش هم اين احمد بود كه زودتر از همه رفت پيش ايشان.

احساس مي كنم آقاي بورقاني طنز و شيريني گفتارشان مسري بوده و به شما هم رسيده. دوست داريد كمي درباره اين ويژگي ايشان صحبت كنيم؟

كمال الدين : من بگويم؟

سهام الدين: بله كمال بايد بگويد كه خودش هم شادي آفرين است.

كمال الدين: بابا هميشه شوخي مي كرد. از در كه وارد مي شد شروع مي كرد تا موقع خواب. تحت هر شرايطي كه مي آمد خانه با خنده و جوك وارد مي شد. فقط يك بار بود كه وقتي آمد خانه بدون هيچ حرفي رفت بالاو فقط افتاده بود روي قانون مطبوعات و خيلي توي خودش بود. آن موقع سه، چهار شب هم خانه نيامد. خيلي زحمت كشيده بود براي قانون مطبوعات و آن شب خيلي حالش بد بود. اما من به جز اين شب ياد ندارم كه بابا بدون شوخي و خنده سر كرده باشد. مي نشست و عينكش را مي زد بالاو گوشي موبايلش را دست مي گرفت و شروع مي كرد به خواندن اس ام اس هاي بامزه.

سهام الدين: البته يكي از تخصص هاي بابا هم تعريف كردن جوك بود. اصلابه مقوله طنز علاقه داشت و حتي به صورت تئوريك مقوله طنز دنبال مي كرد را. جوك هايي را كه ممكن بود صد بار شنيده باشي چنان با پر و بال، جذاب و با لحن شيرين تعريف مي كرد كه تو از خنده منفجر مي شدي. اصلااز بيدار كردن ما از خواب با شوخي شروع مي شد تا بقيه كارها. مي آمد بالاي سرمان و با تقليد صدا و شوخي ما را بيدار مي كرد.

كمال الدين : جمعه ها صبح زود بيدار مي شد.

همه با همه : بله…جمعه ها هميشه املت با بابا بود.

كمال الدين: بدون استثنا هر جمعه املت درست مي كرد.هر كداممان هم يك سليقه اي داشتيم. من مثلافلفل سبز دوست نداشتم. زهرا قارچ نمي خورد و خلاصه هر كس يك جور املت دوست داشت. بابا يك ماهي تابه بزرگ مي گذاشت و در چهار قسمت براي هر كس همان طور كه دوست داشتند املت درست مي كرد.اگر موقع آشپزي مي رسيدي شروع مي كرد به گزارش دادن كه بله اين املتي كه مي بينيد مال شماست. يك صبحانه خيلي كانتيننتال لذت بخش كه در حال آماده شدن است و خلاصه همين طور مدام درباره املتش صحبت مي كرد و طنز مي گفت و ما را مي خنداند. بعد هم كه املت را مي آورد سر ميز مي گفت اول خوب نگاهش كنيد. حظ بصري ببريد. بعد بخوريد.

زهرا : بعضي موقع ها هم بايد حدس مي زديم كه چه چيزي در املت ريخته؟ مي گفت اگر فهميديد در اين قسمت چه چيزي ريخته ام؟

كمال الدين : اول مهر هم ماجرايي بود.

زهرا : واي…بدترين اتفاق ممكن اين بود كه بابا براي اول مهر نباشد. ما را سوار ماشين مي كرد و يكي يكي با مراسم مخصوص خودش مي برد مدرسه. دم در مدرسه همكلاس هاي ما را كه مي ديد سرش را از شيشه مي آورد بيرون بيرون و مي پرسيد: <تغذيه امروز چي دارين؟>

فاطمه هادي: يا سرش را از مدرسه مي آورد بيرون و داد مي زد: <مدرسه ها وا شده…>

كمال الدين: حالاتصورش را بكنيد كه اول مهر است و شما بي حوصله ايد و حال مدرسه رفتن نداريد. اما بابا با كلي انرژي دارد شما را مي برد مدرسه.مي نشستيم توي ماشين و بابا مي گفت : < به به. خوش به حالتان ! داريد مي رويد مدرسه > ! همين حس و حالش حال ما را هم عوض مي كرد.

فاطمه هادي : عادت داشت و برايش مهم بود كه شب هر ساعتي هم خوابيده باشد حتما شش صبح بيدار شود و بچه ها را برساند.مي گفت تو نمي داني چقدر كيف دارد يك نفر آدم را برساند به مدرسه و واجب مي دانست كه با شوخي و خنده و مهرباني همه بچه ها را برساند.

با اين اوصاف آقاي بورقاني اصلاعصباني هم مي شدند ؟

فاطمه هادي: بله. در مواقع خيلي خاص ممكن بود عصباني هم بشود و البته در اين موارد هم كه ممكن بود سال يكي دو بار پيش بيايد خيلي بد عصباني مي شد و ما دست و پايمان را واقعا گم مي كرديم.

سهام الدين : ما كه كلايكي دو بار بيشتر عصبانيتش را نديده بوديم. اما همان موارد را هم وقتي عصبانيتش برطرف مي شد خيلي زود از دل همه درمي آورد. سي سال از تو بزرگ تر بود اما مي آمد و به راحتي از تو عذرخواهي مي كرد. بارها پيش آمده بود كه به راحتي از ما عذرخواهي مي كرد.

فاطمه هادي : و اين، بخصوص در فرهنگ ما خيلي كار سختي است.

بعد از اينكه پست هايشان را كنار گذاشتند بيشتر به چه كاري مشغول بودند؟ فضايي كه به وجود آمده بود آقاي بورقاني را نااميد نكرد؟

سهام الدين : بعد از اين ماجراها بابا عمدتا در بخش خصوصي كار مي كرد. ويراستاري مي كرد. در حوزه كتاب مشغول بود. تا وقتي هم كه شرق بود. خيلي دقيق و مرتب به كتابخانه شرق مطلب مي داد. در حوزه خبر و اطلاع رساني هم كارهايي مي كرد يا بروشور درمي آورد. بالاخره به يك معنايي دلمرده و افسرده بود كه چرا بعد از اين همه تلاشي كه كرد بايد وضعيت اينگونه باشد. اما خب در اين دوران هم كار خودش را مي كرد. روزي دو سه جلد كتاب را مي خواند و مي گذاشت كنار.

زهرا : در كنارش هم هميشه چند جلد كتاب قطور داشت كه آنها را به مرور مي خواند. از 6 صبح كه بيدار مي شد كتاب كنار دستش بود.

فاطمه هادي : الان هم هر جاي خانه كه برويد مي بينيد كه كتاب هايش هست از كنار تريدميل گرفته تا حتي كنار دستشويي، همه جا كتاب ها و مجلات احمد هست. هر جا كه نگاه كنيد چند جلد كتاب گذاشته بود كه هيچ وقت بيكار نباشد. وقتي هم كه به زندگي اش نگاه مي كنيد مي بينيد واقعا هيچ وقت مرده اي نداشته است.

كمال الدين : بابا شور زندگي داشت. دوستانش مي گفتند بابا برايشان كارخانه تزريق اميد بوده است. مي گفتند احمد پر از زندگي بود…پر از اميد بود.

سهام تو اولين نفري بودي كه خبر را شنيدي؟

سهام الدين : بله. من آن روز اصلااز صبح حالم خوب نبود. دوست بابا زنگ زد كه حالش به هم خورده و من هم رفتم بيمارستان. جالب است كه بگويم من در ماشين نشسته بودم و داشتم براي ديدن بابا به بيمارستان مي رفتم كه يك بنده خدايي به من اس ام اس تسليت داد! كه من خيلي اعصابم خرد شد و لعنت فرستادم به هر چه اطلاع رساني به موقع است كه بابا حداقل در چنين مواردي اصلالازم نيست كه اين قدر به موقع اطلاع رساني كنيد. نيم ساعت ديرتر هم كه تسليت بگوييد چيزي از دنيا كم نمي شود. من واقعا يخ كردم. قلبم داشت از حركت مي ايستاد. من نيم ساعت پيش با پدرم حرف زده بودم. اصلاباورم نمي شد. اين اس ام اس اصلامن را از حال خودم خارج كرده بود. پياده كه شدم شنيدم كه رضا خاتمي دارد به دايي ام مي گويد بابا ارست كرده. ياد پسرعموي كوچكم افتادم كه تازه آمده بودند ايران و بابا خيلي با او بازي مي كرد و او هم كه فارسي اش خيلي خوب نبود به بابا مي گفت: < > you are under arrest ! آنجا بود كه پيكر بابا را آوردند. چشمانش بسته بود. من افتادم زمين. وقتي رضا خاتمي به دايي ام گفت تمام شد هنوز باور نمي كردم. با خودم گفتم بابا واقعا under arrest شدي!

فاطمه هادي : به هر حال مرگ براي همه اتفاق مي افتد و كاش همه بتوانند سعادت چنين مرگي را داشته باشند.

سهام الدين : قبل از مرگ به رفيقش گفته بود خسته شدم. دلم يك جاي آرام مي خواهد.

فاطمه هادي : احمد حالاهم بين ماست. حتي از وقتي از بين ما رفته باورتان مي شود كه حضورش پررنگ تر شده؟ باورتان مي شود كه هر جا مشكلي داريم و به وجودش نياز داريم از طريق دوست و آشنا پيامش را به ما مي رساند.

زندگي نامه احمد بورقانی به قلم سهام الدین بورقانی

احمد بورقانی فراهانی در دی ماه 1338 در ناحیه وحیدیه در شرق تهران دیده به جهان گشود. او فرزند سوم خانواده پرجمعیتی است که پدرش با اشتغال به کار بنایی آن را اداره می کرد.
همه ی دوره ی رشد و نمو و تحصیل احمد بورقانی در این ناحیه گذشت و او اکنون که 48 سال از عمرش می گذرد هنوز در این منطقه ساکن است. وحیدیه در آن سالها خارج از محدوده تهران قرار داشت و از کمترین امکانات عادی شهری بی بهره بود. نه منطقه خیابان بندی شده بود و نه از تلفن و برق و آب لوله کشی شده خبری بود. آن چه بیشتر به چشم می آمد آثار باقی مانده از زندگی روستایی یعنی باغات رو به خشکی و رمه های خسته گوسفندان بود. از اوایل سال 1340 نمادهای شهری و زندگی به ناحیه وحیدیه آمد. خیابانی خاکی به نام وحیدیه خیایان تهران نو یا دماوند فعلی را به خیابان نظام آباد یا شهید مدنی فعلی متصل کرد و این شد مسیر اصلی رفت و آمد مردم به شهر. همزمان دو دبستان پسرانه ودخترانه در منطقه احداث گردید که اولی دیهیم نام گرفت و دومی شوریده شیرازی.
احمد بورقانی دوره ی پنجساله ابتدایی را در دبستان دیهیم گذراند، دوره ای که تنها خواندن و نوشتن فارسی را برای او به ارمغان آورد و او کمتر خاطره خوشی از این دوره به یاد دارد زیرا رفتار تحکم آمیز و توأم با تندی مسئولان و برخی معلمان مدرسه اجازه نداد خاطرات و روزهای خوشی در حافظه دراز مدتش باقی بماند. معلمان عمدتاً به ارائه دروس معمول همت می گماردند و به همین خاطر هیچ به یادش نمانده حتی یک بار کسی داستان، قصه یا خاطره ی شیرینی را سر کلاس درس برای او و همشاگردهایش تعریف کرده باشد امّا تا بخواهید از چوب و فلک و خط کش و کمربند و ترکه خاطره دارد. یک نفر در کلاس بی نظمی به خرج می داد و همه کلاس کتک می خوردند و البته معلمان همواره از بورقانی عذر می خواستند که می دانستند او دانش آموز منظم و مؤدبی است ولی ناچار است در تنبیه جمعی مشارکت کند!
البته این ها همه مانع از آن نشد که او به مطالعه آزاد روی نیاورد. بعد از سال 1346 یعنی زمانی که کلاس دوم دبستان بود به عضویت کتابخانه ای در آمد که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در جوار دبستان دیهیم به راه انداخته بود و انصافاً نقش مؤثری در پر کردن سالم اوقات فراغت دانش آموزان پر فقر وحیدیه داشت. کتابخانه ی کانون علاوه بر فراهم آوردن امکان مطالعه کتب دلچسب و جذاب، کلاس های مختلف جنبی نظیر آموزش موسیقی، نقاشی، خطاطی، روزنامه نگاری روزنامه دیواری عکاسی و … را برای ارتقا آگاهی های کودکان و نوجوانان نیز ارائه می کرد. اولین کتابی که احمد بورقانی خواند «میهمانان ناخوانده» است که متاسفانه نام نويسنده آن را در خاطر نداشت؛ نقاشی های آن، کار نقاش و هنرمند پرتوان نورالدین زرین کلک است. اولین کلاسی را نیز که بورقانی در کانون شرکت کرد کلاس روزنامه دیواری بود که تا امروز طوقش را از گردنش برنداشته است.
دوره ابتدایی او به نظام جدید تحصیلی برخورد و پنجساله شد. بورقانی بعد از اخذ تصدیق پنجم ابتدایی به عنوان اولین گروه از دانش آموزان وارد دوره ی راهنمایی شد. کلاس اول دوره راهنمایی را در دبستان کوروش که بعد از انقلاب به ابوذر تغییر نام داد طی کرد. فضای پر تنش و کلاس های پر دانش آموز این مدرسه موجب شد والدینش مدرسه او را تغییر دهند و احمد بورقانی دو سال باقی مانده دوره راهنمایی را در مدرسه راهنمایی احمد زرافشان در خیابان نظام آباد جنوبی ایستگاه امیر شرفی طی کرد. مدرسه ای که اولین خاطرات خوش تحصیلی را البته همچنان در کنار ضرب و شتم و کتک در ذهنش برجای نهادو نام محمد علی جمال زاده پدر قصه نویسی نوین ایران را اولین بار در این مدرسه از زبان آموزگار مهربان درس فارسی شنید و قصه های روح نواز «یکی بود، یکی نبود» را نیز در همین کلاس . همه ی این ها موجب شد که در پایان دوره راهنمایی، احمد بورقانی با رتبه ای بالا و نمراتی پر زرق و برق راهی دوره ی متوسطه شود و به همین علت او مختار شد میان همه رشته های تحصیلی یعنی جامع (ریاضی و فیزیک)، نظری (طبیعی)، صنعت (هنرستان)، علوم انسانی (ادبی) و خدمات (بازرگانی و مدیریت) هر کدام را که مایل است برگزیند و او رشته ی جامع را انتخاب کرد.
در طی تحصیل در دوره ی راهنمایی احمد بورقانی هم دایره مطالعه خود را بر کتب مذهبی گسترش داد و هم توفیق شرکت در مراسم مذهبی و سخنرانی های دینی را در مساجد و مراکز دینی منطقه یافت .راسته کتاب فروشان در شاه آباد قدیم و جمهوری فعلی و نیز مسجد جامع فاطمیه واقع در خیابان تسلیحات در ناحیه وحیدیه از اماکنی بود که پاتوق دائمی وی شدند. کمتر مراسم سخنرانی شناخته شده ای بود که احمد بورقانی از آن ها غافل بماند. در عین حال در چندین هیئت قرائت قرآن و تفسیر و بررسی مسائل مذهبی مشارکت فعالی داشت و تقریباً ایام تعطیل خود را با این امور پر می کرد.
در سال 1353 او وارد دوره متوسطه در دبیرستان ابراهیم صهبا در خیابان نظام آباد جنوبی، ایستگاه اسلامی شد. باز هم او جزء اولین گروه از دانش آموزانی بود که وارد دوره ی جدید تحصیلی در دوره ی متوسطه می شد. بورقانی رشته جامع (ریاضی فیزیک) را برگزیده بود. رشته ای که سال بعد نامش تغییر کرد و ریاضی و فیزیک خوانده شد. اشتغال احمد بورقانی به امور جنبی نظیر ورزش و فعالیت های غیر درسی موجب بی توفیقی بورقانی درسال اول دوره ی متوسط شد. او در خرداد ماه با هشت فقره تجدیدی در دورس مهم نظیر جبر، ریاضی جدید، مثلثات، زبان، فیزیک و … روبرو شد و به رغم شرکت در کلاس های تقویتی دبیرستان معروف خوارزمی (شماره 3) در شهریورماه مهر سرخ مردودی را در کارنامه تحصیلی خود شاهد شد. البته این یکسال مردودی درس عبرتی برای او شد تا میان فعالیت هاو مطالعات غیردرسی و پیگیری دورس رسمی خود تعادل برقرار کند و همین امر کمک کرد تمام سال های بعد را با سهولت و دردسر کمتر پشت سر بگذارد. از جمله اقدامات او در دوره ی تحصیلی در دبیرستان به همراه سایر همکلاسانش اختصاص یک اتاق از کلاس های دبیرستان به نمازخانه بود که با استقبال جمعی از آموزگاران دبیرستان نیز روبه رو شد و نیز تأسیس کتابخانه برای مدرسه بود. کتابخانه با جمع آوری کتاب از میان دانش آموزان شکل گرفت و به همین علت دانش آموزان وابستگی خاصی به آن داشتند گرچه هیچ گاه کارکرد واقعی کتابخانه عمومی را به خود نگرفت امّا این امکان را فراهم ساخت که علاقه مندان به سهولت کتاب های قاچاق را تحت پوشش کتابخانه دست به دست کنند و در این میان کتاب های شهید شریعتی بیشترین رونق و بازار را داشت. بورقانی در کنار این فعالیت ها از ورزش نیز غافل نبود و به طور مرتب به فوتبال و والیبال پرداخت. او عضو تیم والیبال دبیرستان شد و توانست در موفقیت تیم دبیرستان در کسب مقام اول در منطقه و نیز کسب مقام در استان تهران ایفای نقش کند.
سال های 56 ـ 57 سال های داغ فعالیت های مذهبی و سیاسی در تهران بود و او هم در دبیرستان و هم در مسجد جامع فاطمیه که مدت ها مسئولیت کتابخانه و فعالیت های فوق برنامه آن را نظیر کلاس های آموزشی بر عهده داشت، با شور و شوقی دوچندان فعالیت می کرد و همگام با مردم ایران چشم امید به سرنگونی حکومت ظالم پهلوی داشت.
در سال 1357 که اقدامات انقلابی در کشور گسترش یافت او نیز همپای مردم در فعالیت های مختلف مشارکت فعال داشت. تعطیلی کلاس های درس و دبیرستان و نیز برپایی تظاهرات روزانه همراه با سایر همکلاسان به فریضه ای عادی تبدیل شده بود. بورقانی در عین حال در طی سال های 56 و 57 قاری قرآن صبحگاهی در مدرسه بود و معمولاً از خواندن دعای صبحگاهی که دعا به جان شاه از جمله مفاد آن بود سرباز می زد و همین امر مسئولان دبیرستان را وا می داشت که کس دیگری را برای قرائت دعا سرصف آورند و البته از اواخر مهر سال 1357 خواندن دعای صبحگاهی کلاً از مراسم صبحگاهی حذف شد و به جای آن ترجمه آیات قرائت شده و نیز قرائت و ترجمه یک حدیث و روایت جایگزین آن شد. از جمله دیگر فعالیت های او در دوره ی تحصیل در دبیرستان، کمک به تهیه روزنامه دیواری در دبیرستان بود که کوشش می شد تا آن جا که میسر است مسایل دینی و امور ضد حکومتی د رآن گنجانده شود.
پیروزی انقلاب موجب شد ک او توجه جدی تری به درس و مشق خود معطوف دارد امّا فعالیت های جنبی همچنان ادامه داشت. او مسئولیت انتشار نشریه ای را در دبیرستان در نیمه اول سال 1358 برعهده گرفت که با نام «حقیقت» سه شماره آن به صورت استنسیل تکثیر و در اختیار دانش آموزان قرار گرفت و این نخستین کار جدی روزنامه نگاری بورقانی است. او در هر شماره مقاله ای را نوشت که تنها مقاله «وحدت» به یادش مانده است که درباره نماز جمعه بود.
بورقانی در اولین کنکور بعد از انقلاب شرکت کرد و به رغم علاقه برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی، رشته جغرافیا را برگزید و به دانشگاه فردوسی ـ مشهد ـ رفت تا هم زندگی مستقل را تجربه کند و هم با کمک هزینه تحصیلی که دریافت کند بعد از این باری بر دوش خانواده نباشد امّا هزینه ای تحصیل نظیر اجاره خانه و … و نیز عدم پرداخت کامل و بهنگام کمک هزینه او را وادار کرد همچنان متکی به خانواده باقی بماند. هرچند بورقانی در دوره ی تحصیل در دبیرستان، معمولاً ایام تابستان را همراه پدر به کارگری ساختمان می گذراند و در کمک به خانواده کوتاهی نمی کرد امّا زندگی دانشجویی مشهد بدون کمک خانواده میسر نشد. در مدت یکسالی که او در مشهد اقامت داشت در کنار تحصیل همچنان از فعالیت های سیاسی و مذهبی دردانشگاه دریغ نمی ورزید. دانشگاه مشهد، انجمن اسلامی نداشت، گروه های اسلامی فعال در دانشگاه که با دیدگاه ها و اندیشه های او نزدیکی داشت «یکی شاخه دانشجویی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی« بود و دیگری «مجمع احیا تفکرات شیمی» که این دومی تقریباً کارکرد انجمن اسلامی را داشت و به علت سخنان تند و تیز شهید عبدالحمید دیالمه رییس مجمع احیا و نماینده مشهد در مجلس اول شورای اسلامی در مسائل مختلف ،گروهی شناخته شده بود. بورقانی در جلسات و فعالیت ها این دو گروه مشارکت داشت و در جریان تقسیم امکانات برای گروه های دانشجویی، نام خود را به عنوان عضو شاخه دانشجویی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در دانشگاه مشهد ثبت کرد.
انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها، بورقانی را به تهران کشاند و او بلافاصله به دستیاری پدر رفت و سرگرم کار بنایی شد، هنوز چند روزی از اشتغال به حرفه قدیمی نگذشته بود که از سوی برخی دوستان دعوت به همراهی با دکتر کمال خرازی در خبرگزاری جمهوری اسلامی فعلی وخبرگزاری پارس آن زمان شد. دکتر خرازی در تیرماه 1359 حکم سرپرستی خبرگزاری پارس را از شورای انقلاب دریافت کرد و بورقانی همراه با جمعی دیگر از جوانان علاقه مند که عمده آن ها دانشجو بودند از همان روز نخست پا به خبرگزاری پارس نهاد. انها بعد طی از یک دوره آموزش خبری و شرکت در امتحان در گروه های خبری خبرگزاری تقسیم شدند. رتبه خوب بود بورقانی او را به گروه سیاسی کشاند و در کمتر از یک هفته احمد بورقانی به عنوان خبرنگار خبرگزاری پارس در دفتر امام خمینی معرفی شد. هنوز چند ماهی از اشتغال او در گروه سیاسی نگذشته بود که مسئولیت دبیری اخبار گروه سیاسی به بورقانی واگذار شد و او امکان یافت که برای انتشار یا عدم انتشار اخبار سیاسی خبرگزاری تصمیم گیری کند و بعد از گذشت کمتر از یکسال بورقانی عملاً سردبیر گروه سیاسی خبرگزاری شد. البته تا قبل از این او فعالیت در بخش های مختلف را آزموده بود از خبرنویسی گرفته تا شرکت در مراسم و برنامه های مختلف خبری از جمله پوشش اخبار پارلمان و رئیس مجلس و شورایعالی دفاع.علاقه بورقانی به کار خبری و نیز اختصاص عمده وقت روزانه اش در خبرگزاری موجب شد که او به سرعت پله های رشد را طی کند. بورقانی در سالا 1363 سردبیر ارشد خبرگزاری جمهوری اسلامی شد و این اختیار را به دست آورد که بر کلیه گروه های خبری و تحریریه خبرگزاری نظارت و مدیرت کند. او بعد از مدتی به سمت مدیر اخبار خبرگزاری جمهوری اسلامی منصوب شد که کلیدی ترین پست خبرگزاری در ان زمان بود.
او در مدت فعالیت اش در خبرگزاری جمهوری اسلامی به رغم گستردگی فعالیت خبری خبرگزاری که هم بخش مهم اخبار غیر منتشره و هم بخش گسترده اخبار منتشره را داشت کمترین خطا و اشتباه را داشت و خبرگزاری به رغم صراحت در تهیه اخبار به ویژه اخبار کمبودها و کژی ها و کاستی ها با کمترین ایراد و اعتراض روبه رو شد. فراموش نباید کرد که در همه این دوره جنگ در کشور جریان داشت و پوشش اخبار جنگ با ضرورت رعایت جوانب مختلف کار اصلی ترین وظیفه خبرگزاری بود. او معمولاً بعد از دکتر خرازی مدیر عامل خبرگزاری که همزمان ریاست ستاد تبلیغات جنگ را نیز بر عهده داشت از اولین نفراتی بود که از تدارک رزمندگان اسلام برای عملیات جدید مطلع می-شد و باید با رعایت جوانب مختلف احتیاطی و اتخاذ تدابیر ویژه ،گروه های خبری را قبل از عملیات عازم ناحیه ی نبرد کند و در صورت ضرورت خود نیز به آنان می پیوست. او شیرینی لحظات کاری اش در خبرگزاری را انتشار اخبار پیروزی و توفیق رزمندگان اسلام می داند و تلخ ترین آن را اخبار ناکامی ها.
او از گزارش شصت صفحه ای یادی می کند که به عنوان تلخ ترین گزارش عمر خبری او باقی مانده و آن گزارشی است که از علل شکست عملیات والفجر مقدماتی تهیه کرده است ،عملیاتی که همراه با سایر همکارانش یک ماه قبل از شروع عملیات و دو هفته بعد از شکست آن در جبهه بودو شاه مصایب و دشواری های آن بود . این گزارش تنها در یک نسخه تهیه شد و برای امام خمینی رحمه الله به عنوان فرمانده کل قوا ارسال شد.
احمد بورقانی همزمان با کار سخت در خبرگزاری ، بعد از بازگشایی دانشگاه ها به تحصیل خود ادامه داد و دانشگاه شهید بهشتی را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد. در سال 1365 با معدل الف در رشته جغرافیای انسانی ـ اقتصادی فارغ التحصیل شد.
بورقانی در سال 1366 خبرگزاری جمهوری اسلامی را موقتاً ترک گفت و رسماً به ستاد تبلیغاتی جنگ رفت،هر چند در طی سال های ماضی در شوراها و جلسات مختلف این ستاد مشارکت فعالی داشت. بورقانی در سال 66 به سمت سخنگوی ستاد تبلیغات جنگ منصوب شد و مسئولیت اطلاع رسانی اخبار جنگ را عهده دار شد. او تا پایان جنگ در این سمت باقی ماند و بعدا به خبرگزاری جمهوری اسلامی بازگشت. او در این فاصله در شکل گیری و برگزاری کنفرانس بین المللی تجاوز و دفاع مشارکت داشت و مسئولیت بخش خبری داخلی و خارجی کنفرانس را به عهده داشت و نیز دبیری انتشار کتاب مقالات کنفرانس را در دو مجلد عهده دار گردید.
بورقانی بعد از بازگشت به خبرگزاری جمهوری اسلامی به سمت مشاور مدیرعامل منصوب شد و یک سال بعد در سال 1368 مسئولیت تأسیس دفتر خبرگزاری جمهوری اسلامی در سازمان ملل متحد در نیویورک به وی واگذار گردید. بورقانی در پاییز سال 1368 در نیویورک مستقر شد و این همزمان بود با قبول مسولیت نمایندگی دائمی ایران در سازمان ملل متحد به توسط دکتر کمال خرازی که ده سال رئیس مستقیم بورقانی بود و بدین سان دست روزگار این دو در یک شهر و در یک سازمان امّا در دو مسئولیت مستقل باز درکنار هم قرار داد.
بورقانی یکی از مفیدترین دوره ها ی کار ی خود را سه سال و اندی می داند که در مقر سازمان ملل مشغول به کار بوده است. به گفته او هر روز این سه سال و اندی آموزش و تجربه تکرار نا شدنی بود و انسان احساس می کرد لحظه لحظه چیزی به او افزوده می شود و امروزش با دیروز کاملاً متفاوت است.
بورقانی به رغم دشواری ها و سختی ها موفق شد علاوه بر تأسیس یک دفتر خبری فعال و آبرومند در ناحیه منهتن نیویورک برای ایرنا، با تدبیر و صبوری، دفتری شایسته ایرنا و ایران در بهترین و مهم ترین منطقه خبررسانی سازمان ملل یعنی طبقه سوم این سازمان که محل فعالیت آژانس ها وخبرگزاری ها و رادیو و تلویزیون ها و مطبوعات درجه اول جهان است دفتری برای خبرگزاری جمهوری اسلامی بر پا کند که برای خبرگزاری های با سابقه سازمان ملل حیرت انگیز بود زیرا دفتر 25 متری خبرگزاری امریکایی یونایتدپرس را مقامات سازمان ملل به دو بخش تقسیم کردند و نیمی از آن را در اختیار ایرنا قرار دادند. و خبرگزاری جمهوری اسلامی  همسایه یونایتدپرس در جنوب و خبرگزاری روتیردر شمال شد و این موقعیت به البته به سهولت نصیب ایرنا نشد مگر با تلاش و مساعدت نمایندگی ایران و شخص دکتر کمال خرازی و همکاران محترم ایشان و نیز دورنگری مسئولان دفتر. فراموش نشود که حدود چهل خبرگزاری، رادیو و تلویزیون و مطبوعه مهم در آن زمان در سازمان ملل در انتظار اتاق و جا به سر می بردند و این ایرنا بود که موفق به دریافت آن شد.
دفتر ایرنا در سازمان ملل در مدت مدیریت بورقانی به لحاظ میزان اخبار ارسالی همواره صدرنشین دفاتر خارج کشور ایرنا بود و دو بار نیز در همایش های سالانه ایرنا به عنوان بهترین دفتر برگزیده شد.
بورقانی بعد از استعفای آقای سید محمد خاتمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تقاضای بازگشت به کشور را تسلیم مسئولان جدید خبرگزاری کرد و در پایان سال 1371 به کار خود در دفتر ایرنای سازمان ملل متحد خاتمه داد. در بازگشت به تهران که تجربه گرانقدر 14 سال کار در خبرگزاری را توشه راه داشت به علت استقرار مدیریت جدید به رغم تمایل قلبی ،خبرگزاری را ترک گفت و به بخش خصوصی رفت. او از سال 1372 الی 1376 علاوه بر نگاشتن مقاله و مطلب در مطبوعات کشور، به کار ویراستاری کتاب مشغول شد و راهبری یک مؤسسه فرهنگی را نیز عهده دار گردید و سایتی به زبان انگلیسی به نام نت ایران بر روی اینترنت راه اندازی کرد. نت ایران اولین و جدی ترین سایت ایرانی به زبان انگلیسی در ان زمان بود که محور کارش ترجمه مقالات و گزارش های خوب منتشره در مطبوعات کشور بود. این سایت با اقبال خوبی روبه رو شد و روزانه تا سی هزار بیننده داشت که نهادهای فکری و نیز عمومی در سرتاسر جهان از بازدیدکنندگان عمده سایت بودند. سایت بعدها به علت مشکلات مالی تعطیل شد.
بورقانی در عین حال در این سال ها سر دبیری مجله ای را به عهده گرفت که در نوع کاری تازه و بدیع بود. مجله ای به زبان انگلیسی که در کانادا از زیر چاپ خارج می شد امّا هیئت تحریریه آن در ایران و تاجیکستان و روسیه مستقر بودند . هدف نشریه بررسی مسائل ایران، آسیای مرکزی بود. انتشار این نشریه که ENVOY نام داشت تا پنج شماره ادامه یافت امّا مشکلات مالی آن را نیز زمین زد.
در سال 1375 که آقای سیدمحمد خاتمی تصمیم گرفت نامزد ریاست جمهوری شود بورقانی نیز به ستاد انتخاباتی ایشان پیوست و بعد از پیروزی وی به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی رفت . این در حالی بود که تصور می شود بورقانی همراه با دکتر خرازی به وزارت خارجه می رود. دکتر عطاالله مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی مسئولیت معاونت مطبوعاتی این وزارتخانه را بر عهده احمد بورقانی نهاد.
در دوره ی مسئولیت بورقانی، جامعه شاهد رشد توسعه چشمگیر مطبوعات به ویژه روزنامه ها شد و در عین حال بیشترین مخالفت ها با حوزه مطبوعات نیز در همین دوره شکل گرفت.
کمک به توسعه مطبوعات، برگزاری دومین سمینار بررسی مسائل مطبوعات ایران، تغییر جشنواره مطبوعات از مجمعی نمایشی به مکانی برای رشد و داد و ستد فکری در جامعه، کمک به ارتقای آموزش در حوزه مطبوعات و رفعت بخشیدن به جایگاه روزنامه نگاران و خبرنگاران در کشور، تقویت نهادهای صنفی مطبوعات از جمله انجمن صنفی روزنامه نگاران و انجمن صنفی شرکت های تبلیغاتی و فراهم آوردن امکان صدور مجوز برای خبرگزاری های غیر دولتی و خصوصی از جمله اقدامات وی در این دوره بود.
بورقانی بهمن 1377 یعنی کمتر یکسال و نیم بعد از قبول مسئولیت معاونت مطبوعاتی به علت برخی دشواری ها و مشکلات درونی و بیرونی ناچار شد از سمت خود استعفا کند. او بعد از آن به وزارت کشور رفت و مشاور وزیر کشور شد. در عین حال به کار نوشتن در مطبوعات ادامه داد و شاید اصلی ترین کار وی همین نوشتن بود. مقالات بورقانی هم با نام مستعار هم بی نام و هم با نام در مطبوعات منتشر می¬شوند.
بورقانی در سال 1379 به همراه هیئتی برای شرکت در کنفرانس بررسی مسائلی مطبوعات ایران که به همت دانشگاه کلمبیا در نیویورک و نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد برپا شده به نیویورک رفت و بعد از شرکت در چند نشست در مؤسسات تحقیقاتی و پژوهشی و تشریح مسائل مختلف ایران به ویژه حرکت رو¬به رشد توسعه سیاسی و فرهنگی در ایران به کشور بازگشت. وی در همان سال از سوی حزب مشارکت ایران اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و دفتر تحکیم وحدت از شهر تهران نامزد نمایندگی مجلس شورای اسلامی شد و موفق گردید رای اعتماد مردم تهران را جلب کند و به عنوان نماینده ایشان وارد مجلس شود.
بورقانی در سال اول مجلس به عضویت کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی درآمد و مخبر این کمیسیون شد. وی در سال دوم از سوی نمایندگان مجلس به عنوان عضو هیئت رئیسه مجلس انتخاب شد و مسئولیت کارپردازی فرهنگی مجلس و نیز سخنگویی هیئت رئیسه مجلس در طی سه سال بعدی به او واگذار شد.
بورقانی در تهیه و تدوین و تصویب قوانین سیاسی و فرهنگی در مجلس اسلامی ایفای نقش کرد.
وی علاوه بر این ها در مجامع و شوراهای مختلفی عضویت داشته است از آن جمله ی می توان به دو دوره عضویت در شورای عالی خبرگزاری جمهوری اسلامی از سال 1376 الی 1384 ویک دوره عضوبیت در شورای نظارت بر صدا و سیمای جمهوری اسلامی از سال 1379 الی 1381 اشاره کرد.اودو دوره نیز عضو هیئت داوران نهایی جشنواره مطبوعات بوده است.
بعد از پایان کار مجلس ششم بورقانی به وزارت کشور بازگشت و از آن جا به کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران رفت و مشاور رئیس کتابخانه شد امّا با روی کار آمدن دولت آقای احمدی نژاد به مأموریت وی در کتابخانه ملی خاتمه داده شد و پرونده وی به ریاست جمهوری بازگشت و از آن زمان تا امروز او ناچار به استفاده از مرخصی استحقاقی و بدون حقوق شده است.
بورقانی البته تا اين اواخر هم در مطبوعات می نوشت و روزنامه نگار باقی مانده بود.